بی هیچ صدائی می آیند زمانی که نمی دانی
در دلت یک مزرعه آرزو می کارند
وبی هیج نشانی از دلت می گریزند
تا تمام چیزی که به یاد می آوری
حسرتی باشد به درازای زندگی
چه قدر بی رحمند رویاهـا

باد که می‌آید
نوشته‌هاییم
گم می‌شود در آسمان وهم
به روی بادبادک
باد که می‌آید
استعاره‌ی اشتیاق
می‌شود سرگردان
در جستجوی تو
میان برگ آواره‌ی خشک
باد که می‌آید
بادنشینی من نیز می‌شود آغاز
با خیال تو
با رؤیای موهوم
Ùˆ با آرزوی دست Ù†ÛŒØ§ÙØªÙ‡â€ŒÛŒ رؤیا
میان تلاطم گیج ساعت