حقیقت کا دختران فراری
دختری بر روی دیوار
مرد ميانسال گفت :
-ببرمت كلانتري ؟
دختر جوان با هيجان و عصبانيت پاسخ داد :
-نه نه ! اگر به كلانتري برويم دوباره فرار مي كنم . ديگر هرگز به آن خانه جهنمي و نزد زن با با ي غرغرو و فضولم ! بر نمي گردم .
مرد فكري كرد .دستي ميان موهاي خاكستري و ژوليده اش برد و با صدايي لرزان گفت :
-ببرمت خانه خودم ؟!
و چون دختر چيزي نگفت ، حركت كرد . درون اتومبيل بر خلاف سرماي شديد بيرون ،گرم و لذتبخش بود . دختر در صندلي عقب جابجا شد و به فكر رفت: ديروز صبح از خانه فرار كرده بود . شب را در ميان مزاحمت ها و اذيت هاي جوانان معتاد و شرور، در پاركي گذرانده و به سختي جان سالم بدر برده بود . امروز عصر ،در خياباني خلوت، سه جوان ،مزاحم او شده و دنبالش كرده بودند.مي خواستند او را به زور سوار اتومبيل خود كنند. او از ترس و نا اميدي به اتومبيل اين آقاي ميانسال پناه آورد ، و جوانها كه هوا را پس ديده ، گريخته بودند . چند لحظه بعد كه از هيجان و التهاب اوليه بيرون آمد ،متوجه شد اتومبيل از شهر خارج شده و در بزرگ راهي خلوت ، با سرعت زياد ،حركت مي كند. بي اختيار .ترس و وحشت ،بر وجودش چنگ انداخت: منو كجا ميبره ؟ واي خدا جون ! منو به بيابان هاي خلوت ميبرد كه .....بكشد !
-نگهدار .ميخوام پياده بشم .
اما ،مرد خونسرد و بي اعتنا همچنان بر سرعت اتومبيل خود اضافه مي كرد . ناگهان وارد يك جاده فرعي شد . جاده اي خاكي و پر دست انداز .دخترك با ترس دستگيره در را گرفت و سعي كرد آن را باز كند ولي با كمال وحشت متوجه شد ،درهاي اتومبيل قفل است . شروع به جيغ زدن نمود :
-كمك .. كمك ! به دادم برسيد !!
ناگهان ، بر خلاف انتظار ش، سرعت اتومبيل كم شد و راننده ترمز كرد :
-بفرماييد برويد .
دختر جوان با سرعت در را باز كرد و از اتومبيل خارج شد . بي هدف در آن بيابان سرد و خلوت، شروع به دويدن كرد . مقداري كه دويد و از اتومبيل فاصله گرفت ،بر اثر سرما و كولاك شديد برف ايستاد . نفس زنان به اطراف خود چشم دوخت . خود را در جاده اي كاملا خلوت ،زير بارش شديد برف يافت. هوا رو به تاريكي مي رفت ، و او تنهاي تنها بر روي برف، كه مانند كفني سفيد، همه جا را پوشانده، ايستاده بود. سرما تا عمق استخوانهايش نفوذ مي كرد و صداي زوزه گرگ ها از فضاي اطرافش مي آمد ، .بي اراده به محل توقف اتومبيل نگاه كرد . مرد هنوز حركت نكرده بود . با سرعت و از شدت ترس و وحشت ،راه آمده را بازگشت و به اتومبيل رسيد . در را باز كرد و خود را در اتومبيل پرتاب نمود :
-مرا به شهر برگردان .اگر اينجا رهايم كني تلف ميشوم .
مرد خونسرد و آرام گفت :
تا خانه من راهي نمانده است وبه باغي اشاره كرد كه در فاصله پانصد متري آنها بود .
دختر سكوت كرد .اما رنگش پريده و چشمانش از حدقه بيرون زده بودند.
اتومبيل وارد باغ شد و كنار ساختماني ايستاد .در حالي كه تمام وجود او مي لرزيد ،وارد ساختمان گرم و مرتبي شد . مرد گفت :
-غذا در يخچال است و ميتواني امشب را در اتاق روبرويت صبح كني .در اتاق هم از داخل قفل مي شود .
فردا صبح ،دختر جوان در را باز كرد و از اتاق خارج شد . مرد ،روي يك صندلي چوبي ،روبروي عكس دختري هفده هجده ساله ، نشسته و به عكس خيره شده بود . دخترك آب دهانش را قورت داد و گفت :
-آقا منو ببخشيد ! اول فكر كردم شما مرد بدي هستيد اما .....
ناگهان ،بغض فروخفته مرد سرباز كرد و در حالي كه به عكس روي ديوار اشاره مي كرد گفت :
-اين عكس تنها دخترم است . تنها مونس و همدمي كه در دنيا داشتم . او گول ظاهر فريبنده جواني را خورد و سال قبل، از خانه فرار كرد . چند ماه بعد از فرارش ،جسد نيم سوخته او را در همين باغ پيدا كرديم . به ياد او ،اين باغ را خريدم و ساختماني در آن ساختم تا براي هميشه در كنار روح دخترم زندگي كنم . ميدانم روح او در اينجاست و ما را مي بيند . اما ... تو را بايد به خانه ات برگردانم .
عصر همان روز ،او در خانه خودشان، و كنار زن بابايش بود ؛در حالي كه به عكس دختري هم سن و سال خودش فكر مي كرد . .دختري كه بر روي ديوار قاب گشته بود .
پايان نوشته : محمد رضا عباس زاده كاشان
این داستان قبلا در مجله اطلاعات هفتگی نیز چاپ شده است .
شنبه 8 بهمن 1390 - 3:36:26 PM