خدا شناسی
کودک زمزمه کرد : خدایا با من حرف بزن
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد
کودک نشنید
او فریاد کشید : خدایا با من حرف بزن
صدای رعد و برق آمد
اما کودک گوش نکرد
او به دور و برش نگاه کرد و گفت : خدایا بگذار تو را ببینم
ستاره ای درخشید ، اما کودک ندید
او فریاد کشید : خدایا معجزه کن
نوزدای چشم به جهان گشود . اما کودک نفهمید
او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت : خدایا به من دست بزن بگذار بدانم کجایی ؟
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید
اما کودک دنبال یک پروانه کرد
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
جمعه 8 خرداد 1388 - 5:40:53 PM