انگشت اشارت
نميدانم چه ميخواهم خدايا
به دنبال چه ميگردم شب و روز
چه ميجويد نگاه خسته ي من
چرا افسرده است اين قلب پر سوز
ز جمع آشنايان ميگريزم
به کنجي ميخزند آرام وخا موش
نگاهم غوطه ور در تيرگي ها
به بيمار دل خود ميدهم گوش
گريزانم از اين مردم که با من
بظاهر همدم ويکرنگ هستند
ولي در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پيرايه بستند
از اين مردم که تا شعرم شنيدند
برويم چون گلي خوشبو شکفتند
ولي آن دم که در خلوت نشستند
مرا ديوانه اي بد نام گفتند
دل من اي دل ديوانه ي من
که ميسوزي از اين بيگانگي ها
مکن ديگر ز دست غير فرياد
خدا را بس کن اين ديوانگي ها
یکشنبه 9 اسفند 1388 - 12:17:26 AM