: قرار نيست من جاي عشق تو را پر کنم يا تو عاشق من باشي، هيچکس در اين دنيا جاي ديگري را پر نخواهد کرد. تويي که براي خودت مينويسي تا من براي خودم بخوانم، تا بحال نوشتهاي که عشقت را به چه فروخت و رفت؟ من عشقاش را به محبتي بيحد و حساب فروختم که از زانو زدن در برابر غرورش بينيازم ميکرد، به آغوش گرمي که اگر چه عشق نداشت اما هرگز فراموشم نميکرد. گرمي دستهايش را فقط وقتي چشيدم که پس از سالها آمد تا خوشبخت بودنم را ببيند. شايد هرگز از پشت آن چشمهاي خيس نديد چه غمي در دل دارم از اينکه چهرهاش را شکسته ميبينم، چهرهاي که نخواستم به يادم بماند تا بتوانم براي هميشه چهره? شيطنتآميز و جوانش را جايگزين آن چهره? مردانه? لاابالي کنم. صورتي که نوازش زنها و دختران بسيار بر آن اثر گذشته بود و او نميدانست چون هنوز هم عاشق بود. اکنون پس از سالها با روياي عشقش زندگي ميکنم و هرگز نخواهم فهميد اگر بود، براي هميشه پشيمانم که در آخرين ديدارمان، اولين درخواست بوسهاش را رد کردم. اعتراف ميکنم که هرگز جرات براي هميشه رفتن را در او نميديدم. هرگز عشقش را جايگزين نميکنم.