قصه های واقعی از طلوع رنگارنگ
درود دوست من!
قصه های واقعی از طلوع رنگارنگ انتظار تا غروب لحظه های موندگار، شروع
نمیشن. قصه رو باید دور از غم نوشت.
توی دفتر صاحب روزگار، هرگز کلمه ای از غم نمیتونین پیدا کنین. دفتر
آفرینده ی هستی همیشه پر از نقاشی های عشق، پر از شعر و قصه های زیبای
بیشماریه که با حضور عاشقانی که دست هایشون به دلخوری از هم دور نمیمونه و
همیشه قلبهاشون با تپشهای سعادت همنواست.
چون یزدان، هستی رو بر پایه ی عشق بنا نهاده، اما این دلخوریها و
دلشکستگیها از کجاست؟ چرا گاهی رنگ عشقمون خاکستری میشه و ابرهای بارون زا
توی آسمون زندگیمون به پرواز در میاد؟ ابتدا و پایان این زندگی کجاست؟
دوست من، عشق درست مانند چشمه ای میمونه که باید از درونمون بجوشه و ما
مسئولیم که عمیقترین زوایای وجودمون رو بکاویم و این چشمه رو بجوشش
واداریم تا زندگی به صورت جاری و روان در لحظه هامون پدیدار بشه. این موقع
است که لبخند به لبهامون میشینه و سرسبزی و بالندگی و احساس خوشبختی به
سراغمون میاد. چشمه ها تا وقتی که میجوشند هرگز احساس تشنگی نمیکنن و آبی
از کسی نمیخوان.
تا زمانی که نخوایم حقیقت رفتار و اندیشه های خودمون رو به درستی ببینیم و
همیشه حق رو به جانب خودمون قرار بدیم، بیکرانه ها هم به انجماد میرسن.
گریاندن کار دشواری نیست اما به راحتی شادیهایی که برای بدست آوردنش
ساعتها تلاش کردیم، در هم میشکنن.
و چقدر حیفه که عمر شادیها انقدر کوتاه باشه!
بیاین با هم روی آینه اینطور بنویسیم که میخوام بیش از همیشه شبیه خودم
باشم، پس میلادم شاد!
اندیشه هاتون بلند
دوشنبه 25 اسفند 1387 - 7:51:00 PM