کوب کرد وای افسوسسسس بر چشمان خیره ام که باز هم چنان منتظر است گاه خاطرم یاد بهار میکند Ùˆ بیاد نسیم Ø±ÙˆØ Ù†ÙˆØ§Ø²Ø´ آهی میکشد از سر غربت
غربتی که با روی خزان بر بهار نشست
خزانی که با بی میلی آمد و در کنار بهار نشست
خزانی Ú©Ù‡ از بی ØÙˆØµÙ„Ú¯ÛŒ تاب خودش را هم نداشت Ùˆ از خود نیز دوری میجست ..اما بهار را خزان کرد... Ùˆ رنگ زرد بر رخسارش کشید بهار مشتاق بودن بود Ùˆ ماندن ...اما Ù†ÙØ³ سرد خزان برگهایش را رنگین کرد .....کسی Ú†Ù‡ میداند... شاید بهاری دیگر از پس خزان باز سر زند Ùˆ مستی سر کند ز نو