سایه ها
صدای باران شنیده میشد .ساعت نزدیک پنج بعد از ظهر بودکه دفتر حضور و غیاب را
برداشت و کامپیوتر و چراغ اتاق را خاموش کردوتوش علامت زدو گذاشتش پشت
در.تلفن تک زنگی خورد و قطع شد کاپشنش را پوشید وکیفش را دو باره وارسی کرد .
در را باز کرد و اولین چیزی که دید نور چراغ برق بود که کف پیاده رو خیس پهن شده بود.
زیپ کاپشنش را انداخت و براه افتادبه اولین کوچه که رسید راهش را کج کرد بطرف مردی
که با اورکت به دیوار تکیه داده بود و روشنائی سیگارش را تکان میداد. نزدیکتر که شد
سلام کرد . نگاهش هنوز نافذ بود و از دفعه قبل ریشش بلند تر .
بدون جهت پرسید:"خیس نشدی؟"
پنجشنبه 26 خرداد 1390 - 3:33:06 PM