

خوب ما هم بچه بودیم و نمی تونستیم با اون مقابله کنیم ازش خیلی می ترسیدیم
کمی با تعجب جلو رفتم و تازه فهمیدم که چی شده! پدرم چند کیلو گوجه سبز خریده بود گذاشته بود تو یخچال ولی مادرم نمیزاشت از اونا برداریم می گفت واسه مهمونه البته دروغ
می گفت فقط وقتی بابام خونه بود ما هر کار دوست داشتیم می کردیم. بگو خواهرم سمانه رفته یواشکی گوجه سبز برداشته و ریخته تو دامنش بیاره با هم بخوریم ولی همین که میاد تو خیابون گوجه سبزها از دامنش میریزه رو زمین. بیشترشون میره زیر لاستیک یک تریلی 18 چرخ که در خونه ما توقف کرده بود خواهرم سرش رو میبره زیر لاستیک که گوجه سبزها رو برداره یهو تریلیه حرکت می کنه و سر خواهرم زیر لاستیک اون تریلی می ترکه و تیکه تیکه میشه من که رسیدم دیدم یه دختر بچه بدون سر داره دست و پا میزنه از لباسش شناختم که خواهرمه


این ماجرا از ذهن همه پاک شد اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود ولی من نمیتونستم فراموش کنم که چی شده. بارها خوابش رو میدیدم و وقتی یهو از خواب بیدار می شدم داد میزدم ولی جوابش رو با کتک نامادریم میدیدم که می گفت کره خر بخواب دیگه آرامش زندگیمو از من گرفتی بست نبود خواب شب رو هم از من گرفتی و شروع می کرد به فحش دادن
ولی اون نمیزاشت زیاد باهاشون حرف بزنم
که چطور از دست این قرقرها ، گیرهای الکی و اخلاق های بدش فرار کنم که یک فکری به سرم زد
پول هایی که از کار کردن خودم تو سه ماه تابستان و ایام عید بدست آورده بودم رو به پدرم دادم تا یک اتاق برای من بالای طبقه دوم که اونا می شستن بسازه تا راحت بشم و یه خورده آرامش داشته باشم. خوب پول من کافی نبود پدرم بقیشو جور کرد و برام اون اتاق رو ساخت ولی راهش طوری بود که باید از حال طبقه دوم می رفتم تو اتاق خودم و راه رفت و آمدم مشترک بود
یعنی خودم باید برای خودم غذا درست می کردم و خودم لباس های خودم رو می شستم بعضی وقت ها که من با پولی که خودم بدست آورده بودم غذای خوبی واسه خودم درست میکردم ولی بوش تو خونه می پیچید و من نمی خواستم که برادر و خواهرام ناراحت بشن یه خورده هم واسه اونا درست می کردم ولی خدا اون روز رو نیاره که نامادریم بفهمه بیچارمون می کنه از طرف دیگه با پدرم دعوا می کرد که ما باید اشکنه بخوریم و علی کباب بخوره؟ خلاصه کوفتمون میکرد. وقتی که خودش غذای خوبی درست می کرد حرف خودش رو یادش می رفت. من باید تخم مرغ یا سیب زمینی آب پز می خردم و اونا غذای های رنگ و وارنگ. چه میشد کرد باید این شکم سیر بشه دیگه. تازه یاد گرفته بودم وقتی چیزی ندارم واسه خوردن نون خالی رو تو روغن سرخ کنم تا ترد بشه و با نمک و رب بخورم


تا اینکه تو المپیاد ریاضی در سطح مشهد نفر اول شدم و برای مسابقات استانی سوم شدم.
مدرسه می خواست منو برای المپیاد کشوری بفرسته ولی وقتی فرم شرکت در المپیاد رو خوندم حالم گرفته شد.
600 هزار تومان برای حق سرویس و غذا و کتاب و ... می خواست. آخه قرار بود من و ببرن به مدرسه تیز هوشان
چون می دونستم پول نداره و نمی خواستم بیشتر از این شرمنده بشه. همش یک هفته وقت داشتم. ولی وقتی کاری از دستم بر نمی اومد چیکار باید می کردم خوب مسلما کمی تو خودم رفته بودم
طوری که پدرم متوجه حالت من شد. اومد با من حرف بزنه هر چی گفت چی شده من چیزی نگفتم
گفت تو رو خدا راستش رو بگو دوباره اون لعنتی اذیتت کرده باباجون. گفتم نه دیگه به من کاری نداره
چون تو خونش نیستم همش تو اتاق خودم هستم. فکر کنم بابام اونجا چیزی نفهمید
ولی وقتی من مدرسه بودم میره تو اتاق من و اون نامه ها رو از رو میز من برمیداره و می خونه
خیلی خوشحال شدم
فکر نمی کردم اینقدر دوستم داشته باشه
هر چی ازش پرسیدم به من چیزی نگفت که این پولا رو از کجا آورده! وسط حرف هامون نامادریم یهو اومد تو اتاق من. متوجه حرف های ما شده بود از اون لحظه به بعد شروع کرد به داد و قال و بی آبرویی که تو از خرج بچه های من میزنی و به پسر خودت میرسی؟ ما نون تو خونه نداریم بخوریم میری برای اون 600 هزار تومان پول جور میکنی و خلاصه دعواشون شد مثل همیشه
دیدم من که نامادریم رو خوب میشناسم به هر طریقی که بتونه نمیزاره من برم ثبت نام کنم و اسرار کردن من فقط باعث میشه پدرم بیشتر اذیت بشه که من اینو نمی خواستم و نرفتم ثبت نام کنم و یک موقعیت خوب رو از دست دادم و البته یه کتک مفصل هم از پدرم خردم که می گفت بچه چرا سرخود این تصمیم رو گرفتی؟ شده من کلیه ام را بفروشم نمیزارم تو از درست جا بمونی و حاضرم برای موفقیت تو هر کاری بکنم. ولی این حرف ها دیگه فایده ای نداشت چون مهلت تموم شده بود البته پدرم رفت آموزش و پرورش و با مدیر آموزش و پرورش صحبت کرد ولی اونا موافقت نکردن چون لیست ها رو رد کرده بودن
خریدم و همین که اومدم تو حال طبقه دوم دیدم همه تو خونه ما جمع هستن
از نامادریم گرفته تا خاله و دایی ناتنیم. خیلی خوشحال شدم فکر کردم اونا واسه تولد من اونجا هستن بعد از این که رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم پاکت شیرینی رو باز کردم و تعارف کردم ولی هیچ کس برنداشت همه اخم کرده بودن ولی نمی دونستم چرا! یهو دایی ناتنیم گفت میدونی امروز چه روزیه گفتم خوب معلومه روز تولد منه دیگه. گفت نه بجز اون. گفتم نه نمیدونم. گفت امروز تو به سن 15 سالگی رسیدی و این یعنی پایان قرارداد گفتم قرارداد دیگه چیه؟ بعد که برام توضیح داد فهمیدم روزی که پدرم با اون ازدواج کرده شرط ازدواج پدرم با اون این بوده که از من و خواهرم نگه داری کنه ولی نامادریم این شرط رو تا 15 سالگی من قبول کرده. پدرم هم که فکر نمیکرده یه روزی این جوری بشه با خودش گفته کسی که 10 سال یک بچه رو بزرگ کنه دلش نمیاد بعد از 15 سالگی اون رو رها کنه ولی اشتباه میکرد پدرم. چون اونا می خواستن منو از خونه پدرم بندازن بیرون. من مقابله کردم و نرفتم ولی تعداد اونها از من بیشتر بود و به زور منو از خونه انداختن بیرون
چاره ای نداشتم جز اینکه تا جمعه یه جوری روزها رو سر کنم. خیلی برف اومده بود و هوا هم خیلی سرد بود
من هم بجز یه کاپشن و زیرشلواری و یه جفت دمپایی چیزی نداشتم
هر جور شده باید با اون برم سرکار وگرنه از گرسنگی میمیرم رفتم جلو از زیر دست و پای بقیه کارگرها خودم رو رسوندم جلو و به اوستا گچ کاره گفتم حاضرم با 2500 تومان کار کنم
گفت آخه مگه تو می تونی کار کنی بچه! اصلا بلدی یا نه ؟زورت میرسه استنبولی رو بلند کنی؟ گفتم آره هر کاری شما بگید انجام میدم فقط تو رو خدا منو ببرید سرکار. اوستا کاره منو قبول کرد وقتی داشتیم از خیابون رد میشدیم بهش گفتم فقط میشه یه لطفی بکنید 500 تومانش رو العان بدید برم یه چیزی بخرم و بریم! بنده خدا وقتی فهمید گرسنه ام منو برد سرکار و یه صبحانه مفصل اونجا خوردیم و خدایی من هم براش سنگ تموم گذاشتم و تا غروب یک سره کار کردم
چون لباس های من بدجوری گچی و خاکی و کثیف شده بودن
برم ایستگاه راه آهن بخوابم خلاصه اون شب هم گذشت و تموم هفته من آواره و سرگردون از این ایستگاه به اون ایستگاه کوچ می کردم چون همین که تابلو میشدم نمیزاشتن اونجا بخوابم. بعضی هاشون هم به پلیس زنگ میزدند و من فرار می کردم
ولی ظهر شد و اون نیومد
یکی از دوستام رو دیدم ازش خواستم بره در خونه ما و ببینه چرا بابام نیومده یه آمار بگیره و برگرده. دل تو دلم نبود تا این که دوستم اومد گفت مثل اینکه اونجایی که بابات معماره یه دیوار روی پای کارگرها خراب شده و پلیس پدرت رو نگه داشته تا وضعیت بیمه ساختمان و این چیزها معلوم بشه. اعصابم ریخت به هم
یعنی دوباره رفت تا هفته آینده
خدایا چرا این همه بلا سر من میاد؟
ولی چاره ای نبود
دوباره رفتم دنبال بدبختی هام دیگه همه جا تابلو شده بودم نمیشد تو مسجد و تکیه و حرم و ایستگاه خوابید باورم نمیشد باید برم تو پارک بخوابم؟
ولی با این همه برف چطوری آخه خلاصه چاره ای نبود
رفتم و یه جایی رو تو پارک پیدا کردم با چند تا کارتون خشک که بشه یکی رو بندازم زیرم و یکی رو هم بندازم روم. سرما داشت تا پوست و استخونم رو می پوکوند ولی چاره ای نبود جایی نداشتم. کسی رو نداشتم. باورم نمیشد من هم کارتون خواب شدم! تازه میفهمیدم این بدبخت بیچاره ها چی میکشن
از همه حتی از خودم دیگه نمی خواستم برم تو اون جهنمی که نامادریم برام ساخته بود. جمعه شد ولی من دیگه پیش اونا نرفتم.
نمی خواستم دوباره کتک بخورم آخه میدونستم اون لعنتی پیش پدرم که میرسه خودش رو به موش مردگی میزنه و شروع به دروغ گفتن می کنه
. دلم براش تنگ شده بود.
رفتم در خونه ولی میترسیدم در بزنم بالاخره در زدم. پدرم در رو باز کرد
تا منو دید یکی زد تو گوشم و چشم هاش رو دیدم که پر از اشکه
گفت آخه کره خر چرا از خونه فرار کردی یه هفته است من همه جا رو زیر پا گذاشتم و دنبال تو میگردم آخه چرا ؟
گفتم چی میگی بابا کی؟من که فرار نکردم مامان منو از خونه انداخت بیرون گفت غلط کردی
حالا که کار خودت رو کردی به دروغ پناه میبری گفتم نه به خدا خلاصه بعد از کلی جر و بحث بهش قبولوندم که من فرار نکردم
این قدر زدش و رو پله ها با لقد و کمربند کشوندش تا از خونه انداختش بیرون بهش گفت بی شرف تا حالا تحملت کردم به خاطر بقیه بچه هام ولی حالا تو این قدر پر رو شدی که بچه منو از خونه میندازی بیرون
همین فردا سه طلاقت می کنم و پدرت رو هم درمیارم . دلم حسابی خنک شد
تلافی همه این بد بختی هایی که سرم آورده بود داشت سرش میومد که خواهر و برادرهامو دیدم دارن بدجوری گریه می کنن
آخه اونا هم گناهی ندارن و بچه اند یهو خواهرم که از بقیه بزگتر بود افتاد به پام و شروع کرد به گریه کردن
می گفت داداش علی ما میدونیم مامانمون با تو چی کار کرده و اذیتت می کنه
ولی اون مادرمونه تو درد بی مادری رو کشیدی می فهمی چقدر سخته نزار سه تا دیگه هم مثل خودت بشن تو رو خدا تو رو خدا ازت خواهش می کنم
با خودم گفتم من که یک ماه تونستم این شرایط رو تحمل کنم پس بقیش رو هم می تونم تحمل کنم رفتم پیش بابام و بهش گفتم: بابا این بچه ها گناه دارن بزار اون برگرده من میرم.
همین رو که گفتم اون هم اعصابش داغون بود شروع کرد به زدن من می گفت آخه احمق این همه بلا سر تو و من آورده تو ساده ای داری این حرفا رو به من میزنی
این بار می خوام کلکش رو بکنم مرگ یه بار شیون یک بار
یک زیر زمین بود که تقریبا دو متر و نیم می شد و دیوارهاش آجری بود. راستشو بخواید لونه کفتر و مرغ های صاحب خونه بود که فروخته بودشون ولی از هیچی بهتر بود. آخرهای زمستون بود برف ها که آب میشدن آبشون راه می افتاد میومد تو زیر زمین ، که سیفون هم نداشت. خوب اینجوری که نمیشد خوابید مجبور شدم برم چند تا جعبه چوبی میوه بگیرم و اون ها رو ردیفی کنار هم بزارم تا بتونم روشون بخوابم. ولی خیلی سخت بود چون جعبه ها خیلی سفت بودن و من تشک نداشتم فقط یه پتو داشتم که می انداختم روم وگرنه بدون بخاری پوستم کنده میشد
لا اقل اونجا رو بلد بودم هیچی نباشه حداقل اونجا بزرگ شده بودم. خلاصه بعد از کلی سگ دو زدن تونستم یه خونه تو مشهد اجاره کنم که فقط یه اتاق 9 متری بود و تمام ولی واسه من خیلی خوب بود از اون شرایط قبلیم بهتر بود اینجوری دیگه استرس کمتری داشتم و در حین کار شبانه درس می خوندم. علاقه من به ریاضی خیلی بود واسه همین رفتم رشته ریاضی فیزیک البته شبانه و غیر حضوری
وقتی معلم از من سؤال می پرسید و نمی تونستم جواب بدم بچه ها منو مسخره می کردن. تا اینکه یکی از بچه ها که با من لج بود و زندگی منو تقریبا می دونست یه چیزی گفت که منو بد جوری داغون کرد 

salam dadash ali. tamame modati ke dashtam dastaneto mikhondam chehrat to nazaram bod.man kheili dat moredet zod ghezavat kardam.az khodam kheili narahatam.ali jan ba tamame ojodam az khodaye la sharik mikham ke lahzeye dastasho az dastaye to va hameye javona joda nakone
salam dadashe gholam vaghean zendeghi sakhti dashti .ghorbone dadasham beram.bekhoda vaghti dashtam zendeghi namato mikhondam boghz ghalomo gereft va ashk to cheshmam por shodeh bod. khoda khili khili doset dasht chon aslan tanhat nazast.in yek darse bozorg baraye ma javan hast ke hich vaght az zendeghi khasteh nashim.rasti khoda khahreto biamorzeh .khoda rohesho shad koneh
hamaro khondam ali jan khoda hichvaght bandehaso tanha nemizare man darse bozorgi az zendegit gereftam movafaghiyat azane tost bedone shak
salam man dastane zendegi shoma ro khondam va vaghe an azash estefade kardam tajrobiyate jalebi bod
faghat ye khahesh daram ke age mishe zodtar baghiye ro benevis man montazeram
5251 بازدید
1 بازدید امروز
2 بازدید دیروز
3 بازدید یک هفته گذشته
Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)
Copyright ©2003–2026 Gohardasht (Gegli Social Network) — All Rights Reserved.
Engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
All platform architecture, software development, programming, design, and innovative algorithms have been fully and exclusively designed, developed and engineered by Dr. Mohammad Hajarian.
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.