همسریابی

harfe_nagofte_sakhte@yahoo.com

زندگینامه من


سلام به همه دوستان که وبلاگ من رو می خونن به درخواست شما دوستان عزیز مقداری از سرگذشت خودم رو براتون می نویسم شاید بعد از خوندن این مطالب متحول بشین و قدر زندگیتون رو بدونید همه آدم ها یه سری مشکلات دارن ولی نباید یادمون بره همیشه از ما بدتراش هم هستن که البته من خیلی تجربه برخورد با آدم های از خودم بدبخت تر رو داشتم سرتون رو به درد نمیارم میرم سراغ اصل قضیه ولی خواهش می کنم تا تمام مطالبم رو نخوندید زود قضاوت نکنید


پدر من تاجر بود و تو کار واردات از ترکیه و کیش و دبی بود ولی بعد از چند سال ورشکست کرد

 وقتی من 4 سالم بود پدر و مادرم از هم طلاق گرفتند که من و خواهر 2 ساله ام تنها شدیم تا 5 سالگی من پدرم ازدواج نکرد ولی به اسرار فامیل برای اینکه یکی باشه از من و خواهرم مراقبت کنه گفتند باید پدرم زن بگیره

 پدرم بعد از این که ورشکست شد زده بود تو کار بنایی و ساخت و ساز . من و خواهرم رو هم تو کالسکه میزاشت و با خودش به سر کار میبرد. اسباب بازی من تو بچگی آجر و خاک بودTongue
 تا اینکه نامادری وارد زندگی ما شد. اوایل زن خوبی به نظر میومد ولی کم کم وقتی بچه دار شد سر به ناسازگاری و اذیت و آزار من و خواهرم گذاشت. بعضی وقت ها به خاطر یه اشتباه کوچیک بچه گونه دستای ما رو با کبریت می سوزوند. خیلی کتکمون می زدThumbs Up
من و خواهرم جایی واسه گریه کردن جز تو بغل هم نداشتیم در واقع تنها مونسمون خودمون بودیم وقتی به پدرم می گفتم که اون با ما چیکار می کنه پدرم اون رو میزد ولی همین که پدرم میرفت سر کار نامادریم تلافی کتک هایی که از پدرم خورده بود رو سر ما در می آورد این قدر میزد تا نفسمون بند بیاد و می گفت حالا اگه جرأت دارید دوباره به باباتون بگید.Broken Heart خوب ما هم بچه بودیم و نمی تونستیم با اون مقابله کنیم ازش خیلی می ترسیدیمStern Smile
 تا اینکه 7 سالم شد یه روز که داشتم تو کوچه توپ بازی می کردم توپ افتاد تو خیابون اصلی و خونه ما هم تو خیابون اصلی بود. داشتم می رفتم توپم رو بردارم که یهو یه صدایی شنیدم انگار توپم رفته بود زیر لاستیک یکی از این ماشین ها و صدای ترکیدن رو شنیدم. همین که رسیدم اونجا دیدم همه مردم جمع شدن در خونه ما.Disapprove کمی با تعجب جلو رفتم و تازه فهمیدم که چی شده! پدرم چند کیلو گوجه سبز خریده بود گذاشته بود تو یخچال ولی مادرم نمیزاشت از اونا برداریم می گفت واسه مهمونه البته دروغCensored می گفت فقط وقتی بابام خونه بود ما هر کار دوست داشتیم می کردیم. بگو خواهرم سمانه رفته یواشکی گوجه سبز برداشته و ریخته تو دامنش بیاره با هم بخوریم ولی همین که میاد تو خیابون گوجه سبزها از دامنش میریزه رو زمین. بیشترشون میره زیر لاستیک یک تریلی 18 چرخ که در خونه ما توقف کرده بود خواهرم سرش رو میبره زیر لاستیک که گوجه سبزها رو برداره یهو تریلیه حرکت می کنه و سر خواهرم زیر لاستیک اون تریلی می ترکه و تیکه تیکه میشه من که رسیدم دیدم یه دختر بچه بدون سر داره دست و پا میزنه از لباسش شناختم که خواهرمه
شکستم ، خرد شدم ، داغون شدم. تنها مونسم و همدمم تو این دنیا اون بود باورم نمی شد یعنی این خواهر منه همیشه با هم درد دل می کردیم من بهش قول داده بودم که همیشه مواظبش باشم ولی به قولم نتونستم عمل کنم نمی تونستم باور کنم که اون خواهرمه یا نهWink
تا دو ماه افسردگی گرفته بودم مگه من چند سالم بود همش 7 سالم بود تحمل این همه بد بختی رو نداشتم وقتی با چشمام دیدم پدرم داره با بیل تیکه های مغز خواهرمو از تو جدول و پیاده رو جمع میکنه انتظار دارید چه حالی داشته باشم همه اینها یه طرف قضیه بود. نامادریم طرف دوم قضیه بود که همه چیز رو انداخته بود گردن من و میگفت تو بدون اجازه من بردیش تو خیابون و این بلا رو سرش آوردی زبونم بند اومده بود اصلا نمی تونستم بگم چی شده. پدرم هم همش گریه می کرد و داد و بیداد می کرد. خوب برای اون هم سخت بود که بچه 5 سالش رو از دست داده.Thumbs Up
روزها پشت سر هم می گذشتند و من غمگین تر از غمگین بودمStern SmileWink این ماجرا از ذهن همه پاک شد اصلا انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود ولی من نمیتونستم فراموش کنم که چی شده. بارها خوابش رو میدیدم و وقتی یهو از خواب بیدار می شدم داد میزدم ولی جوابش رو با کتک نامادریم میدیدم که می گفت کره خر بخواب دیگه آرامش زندگیمو از من گرفتی بست نبود خواب شب رو هم از من گرفتی و شروع می کرد به فحش دادن
یواش یواش که بچه های خودش بزرگ شدن اصلا هیچکس منو تحویل نمی گرفت. آخه خونه پدریم تو مشهد بود و اونجا از سمت پدریم فامیلی نداشتیم و همه فامیلای نامادریم اونجا بودن البته اون بچه ها برادر و خواهرای من محسوب می شدن و هر چه بزرگتر میشدن منو بیشتر دوست میداشتنNuke ولی اون نمیزاشت زیاد باهاشون حرف بزنمBroken Heart
وقتی 12 سالم شد دیگه حتی غذا برام درست نمی کرد وقتی از مدرسه میومدم باید ته مونده غذا که معمولا ته دیگ سوخته بود رو می خردم وقتی می خواستم درس بخونم سر و صداشون نمیزاشت. ولی وقتی بچه هاش درس می خوندن من باید لال مونی می گرفتم. دیگه بریده بودم ، تحمل نداشتمLOL
به فکر رفتمClap که چطور از دست این قرقرها ، گیرهای الکی و اخلاق های بدش فرار کنم که یک فکری به سرم زدUnhappy پول هایی که از کار کردن خودم تو سه ماه تابستان و ایام عید بدست آورده بودم رو به پدرم دادم تا یک اتاق برای من بالای طبقه دوم که اونا می شستن بسازه تا راحت بشم و یه خورده آرامش داشته باشم. خوب پول من کافی نبود پدرم بقیشو جور کرد و برام اون اتاق رو ساخت ولی راهش طوری بود که باید از حال طبقه دوم می رفتم تو اتاق خودم و راه رفت و آمدم مشترک بودTongue
با این قدم من زندگیم بدتر شد که بهتر نشد یواش یواش همه چیزم مستقل شدCool یعنی خودم باید برای خودم غذا درست می کردم و خودم لباس های خودم رو می شستم بعضی وقت ها که من با پولی که خودم بدست آورده بودم غذای خوبی واسه خودم درست میکردم ولی بوش تو خونه می پیچید و من نمی خواستم که برادر و خواهرام ناراحت بشن یه خورده هم واسه اونا درست می کردم ولی خدا اون روز رو نیاره که نامادریم بفهمه بیچارمون می کنه از طرف دیگه با پدرم دعوا می کرد که ما باید اشکنه بخوریم و علی کباب بخوره؟ خلاصه کوفتمون میکرد. وقتی که خودش غذای خوبی درست می کرد حرف خودش رو یادش می رفت. من باید تخم مرغ یا سیب زمینی آب پز می خردم و اونا غذای های رنگ و وارنگ. چه میشد کرد باید این شکم سیر بشه دیگه. تازه یاد گرفته بودم وقتی چیزی ندارم واسه خوردن نون خالی رو تو روغن سرخ کنم تا ترد بشه و با نمک و رب بخورمNuke
جمعه ها و روزهای تعطیل هم کار می کردم تا بتونم پولی در بیارم و به خاطر پول تو جیبی گردن خم نکنم. بیشترین پول تو جیبی ای که پدرم به من داده بود 25 تومان بود که البته این برای من خوب بود باعث شد که به قول پدرم روی پای خودم بایستم و از کسی جز خدا و خودم کمک نخوام البته پدرم به من پول میداد ولی نه به عنوان پول تو جیبی باید با پدر میرفتم سر کار تا غروب کار می کردم یا بعضی وقت ها هم نصفه روز تا غروب به من پول بدهSmile

 رفته رفته برای خودم وسایل خریدم و زندگی مستقل من از اونجا شروع شدCool

 خدا رو شکر هرسال با یک کارنامه و معدل خوب پیش پدرم میرفتم و اون رو خوشحال می کردم.Embarrassed تا اینکه تو المپیاد ریاضی در سطح مشهد نفر اول شدم و برای مسابقات استانی سوم شدم.Smile مدرسه می خواست منو برای المپیاد کشوری بفرسته ولی وقتی فرم شرکت در المپیاد رو خوندم حالم گرفته شد.Wink 600 هزار تومان برای حق سرویس و غذا و کتاب و ... می خواست. آخه قرار بود من و ببرن به مدرسه تیز هوشانApprove
پدرم که وضع مالی چندان خوبی نداشت پس خدایا این پول رو از کجا جور کنم. کاغذ ها رو از مدیر مدرسه گرفتم و بردم گذاشتم روی میز مطالعه تو اتاقم. نمی تونستم به پدرم چیزی بگمTongue چون می دونستم پول نداره و نمی خواستم بیشتر از این شرمنده بشه. همش یک هفته وقت داشتم. ولی وقتی کاری از دستم بر نمی اومد چیکار باید می کردم خوب مسلما کمی تو خودم رفته بودمClap طوری که پدرم متوجه حالت من شد. اومد با من حرف بزنه هر چی گفت چی شده من چیزی نگفتمPinch گفت تو رو خدا راستش رو بگو دوباره اون لعنتی اذیتت کرده باباجون. گفتم نه دیگه به من کاری ندارهCensored چون تو خونش نیستم همش تو اتاق خودم هستم. فکر کنم بابام اونجا چیزی نفهمیدTongue ولی وقتی من مدرسه بودم میره تو اتاق من و اون نامه ها رو از رو میز من برمیداره و می خونه
میدونسم که اون پول زیادی نداره و وضع مالیش بدجوری خرابه نمیدونم مثل اینکه رفته بود به خاطر من پول نذول کرده بود با این که پدرم یک آدم فوق العاده مذهبی ای هست و نذول رو حروم میدونه برای موفقیت من رفته بود پول نذول کرده بود وقتی اومدم خونه این پول ها رو به من داد و گفت زود باش پسرم همش یه روز وقت داری ها.Hug خیلی خوشحال شدم Smileفکر نمی کردم اینقدر دوستم داشته باشهDead هر چی ازش پرسیدم به من چیزی نگفت که این پولا رو از کجا آورده! وسط حرف هامون نامادریم یهو اومد تو اتاق من. متوجه حرف های ما شده بود از اون لحظه به بعد شروع کرد به داد و قال و بی آبرویی که تو از خرج بچه های من میزنی و به پسر خودت میرسی؟ ما نون تو خونه نداریم بخوریم میری برای اون 600 هزار تومان پول جور میکنی و خلاصه دعواشون شد مثل همیشه
یکم با خودم فکر کردم Clapدیدم من که نامادریم رو خوب میشناسم به هر طریقی که بتونه نمیزاره من برم ثبت نام کنم و اسرار کردن من فقط باعث میشه پدرم بیشتر اذیت بشه که من اینو نمی خواستم و نرفتم ثبت نام کنم و یک موقعیت خوب رو از دست دادم و البته یه کتک مفصل هم از پدرم خردم که می گفت بچه چرا سرخود این تصمیم رو گرفتی؟ شده من کلیه ام را بفروشم نمیزارم تو از درست جا بمونی و حاضرم برای موفقیت تو هر کاری بکنم. ولی این حرف ها دیگه فایده ای نداشت چون مهلت تموم شده بود البته پدرم رفت آموزش و پرورش و با مدیر آموزش و پرورش صحبت کرد ولی اونا موافقت نکردن چون لیست ها رو رد کرده بودن

خلاصه روزها و ماه ها پشت سر هم  گذشت و من 15 ساله شدم دقیقا روز تولد من یه روز سرنوشت ساز برای من بود و این روز رو هیچ وقت یادم نمیره و نمیشه ازش گذشت روز تولد 15 سالگیم وقتی من از سر کار اومدم خونه خودم یه جعبه شیرینیApprove خریدم و همین که اومدم تو حال طبقه دوم دیدم همه تو خونه ما جمع هستنDisapprove از نامادریم گرفته تا خاله و دایی ناتنیم. خیلی خوشحال شدم فکر کردم اونا واسه تولد من اونجا هستن بعد از این که رفتم تو اتاقم و لباسم رو عوض کردم پاکت شیرینی رو باز کردم و تعارف کردم ولی هیچ کس برنداشت همه اخم کرده بودن ولی نمی دونستم چرا! یهو دایی ناتنیم گفت میدونی امروز چه روزیه گفتم خوب معلومه روز تولد منه دیگه. گفت نه بجز اون. گفتم نه نمیدونم. گفت امروز تو به سن 15 سالگی رسیدی و این یعنی پایان قرارداد گفتم قرارداد دیگه چیه؟ بعد که برام توضیح داد فهمیدم روزی که پدرم با اون ازدواج کرده شرط ازدواج پدرم با اون این بوده که از من و خواهرم نگه داری کنه ولی نامادریم این شرط رو تا 15 سالگی من قبول کرده. پدرم هم که فکر نمیکرده یه روزی این جوری بشه با خودش گفته کسی که 10 سال یک بچه رو بزرگ کنه دلش نمیاد بعد از 15 سالگی اون رو رها کنه ولی اشتباه میکرد پدرم. چون اونا می خواستن منو از خونه پدرم بندازن بیرون. من مقابله کردم و نرفتم ولی تعداد اونها از من بیشتر بود و به زور منو از خونه انداختن بیرون
حتی نذاشتن وسایلهامو جمع کنم. هر چی داد و بیداد کردم انگار هیچکس صدامو نمیشنید. خلاصه منو از خونه انداختن بیرون. پدرم هم که یه پروژه ساختمونی تو نیشابور گرفته بود هفته ای یه روز اون هم جمعه ها میومد خونه و روز تولد من شنبه بود از بخت بدم.Wink چاره ای نداشتم جز اینکه تا جمعه یه جوری روزها رو سر کنم. خیلی برف اومده بود و هوا هم خیلی سرد بودTongue من هم بجز یه کاپشن و زیرشلواری و یه جفت دمپایی چیزی نداشتم
جایی نداشتم برم به جز حرم امام رضا (ع). از خونه ما تا حرم تقریبا پیاده یک ساعت راه بود. من هم راه افتادم چون هوا داشت تاریک می شد و خیلی هم سر بود. وقتی به حرم رسیدم دیدم پاهام از شدت سرما ترک برداشته و داره خون میاد چون فقط یه جفت دمپایی پام بود.خلاصه رفتم و اون شب رو تو حرم خوابیدم
صبح که شد دیدم خیلی گرسنه ام آخه نه ناهار خورده بودم نه شام. بدون پول هم که کسی به آدم چیزی نمیده دوباره پیاده رفتم تا میدون کارگرها ولی چون جسه و هیکل کوچکی داشتم منو سرکار نمیبردن. اون موقع کارگر روزی پنج هزار تومان بود. هر چی وایسادم کسی منو سرکار نمیبرد دیگه داشت طاقتم تموم میشد که یه استاد کچ کار اومد دنبال کارگر. با خودم گفتمOuch هر جور شده باید با اون برم سرکار وگرنه از گرسنگی میمیرم رفتم جلو از زیر دست و پای بقیه کارگرها خودم رو رسوندم جلو و به اوستا گچ کاره گفتم حاضرم با 2500 تومان کار کنم Disapproveگفت آخه مگه تو می تونی کار کنی بچه! اصلا بلدی یا نه ؟زورت میرسه استنبولی رو بلند کنی؟ گفتم آره هر کاری شما بگید انجام میدم فقط تو رو خدا منو ببرید سرکار. اوستا کاره منو قبول کرد وقتی داشتیم از خیابون رد میشدیم بهش گفتم فقط میشه یه لطفی بکنید 500 تومانش رو العان بدید برم یه چیزی بخرم و بریم! بنده خدا وقتی فهمید گرسنه ام منو برد سرکار و یه صبحانه مفصل اونجا خوردیم و خدایی من هم براش سنگ تموم گذاشتم و تا غروب یک سره کار کردم
شب که شد پولم رو گرفتم و یه راست رفتم حرم بخوابم آخه خیلی خسته شده بودم ولی خادم هامنو راه ندادندTongue چون لباس های من بدجوری گچی و خاکی و کثیف شده بودن
خدایا پس کجا برم تو این هوای سرد! یهو به فکرم زد Clapبرم ایستگاه راه آهن بخوابم خلاصه اون شب هم گذشت و تموم هفته من آواره و سرگردون از این ایستگاه به اون ایستگاه کوچ می کردم چون همین که تابلو میشدم نمیزاشتن اونجا بخوابم. بعضی هاشون هم به پلیس زنگ میزدند و من فرار می کردم
تا اینکه روز جمعه رسید رفتم سر کوچه و منتظر پدرم شدمNuke ولی ظهر شد و اون نیومدWink یکی از دوستام رو دیدم ازش خواستم بره در خونه ما و ببینه چرا بابام نیومده یه آمار بگیره و برگرده. دل تو دلم نبود تا این که دوستم اومد گفت مثل اینکه اونجایی که بابات معماره یه دیوار روی پای کارگرها خراب شده و پلیس پدرت رو نگه داشته تا وضعیت بیمه ساختمان و این چیزها معلوم بشه. اعصابم ریخت به هم LOLیعنی دوباره رفت تا هفته آیندهWink

Pinchخدایا چرا این همه بلا سر من میاد؟Pinch

 داشتم دیوونه میشدمLOL ولی چاره ای نبودWink دوباره رفتم دنبال بدبختی هام دیگه همه جا تابلو شده بودم نمیشد تو مسجد و تکیه و حرم و ایستگاه خوابید باورم نمیشد باید برم تو پارک بخوابم؟Tongue ولی با این همه برف چطوری آخه خلاصه چاره ای نبودStern Smile رفتم و یه جایی رو تو پارک پیدا کردم با چند تا کارتون خشک که بشه یکی رو بندازم زیرم و یکی رو هم بندازم روم. سرما داشت تا پوست و استخونم رو می پوکوند ولی چاره ای نبود جایی نداشتم. کسی رو نداشتم. باورم نمیشد من هم کارتون خواب شدم! تازه میفهمیدم این بدبخت بیچاره ها چی میکشن

چند روز که کار کردم پول هامو جمع کردم و اولین چیزی که خریدم یه پتو بود که البته هنوز هم دارمش. یادگاری نگهش داشتم.بعد از پتو یه جفت چکمه برای من ضروری بود

با هزار بدبختی این هفته رو هم گذروندم ولی دیگه از همه چیز و همه کس نا امید شده بودم حتی دیگه از پدرم هم بدم میومدThumbs Up از همه حتی از خودم دیگه نمی خواستم برم تو اون جهنمی که نامادریم برام ساخته بود. جمعه شد ولی من دیگه پیش اونا نرفتم.Sleepy نمی خواستم دوباره کتک بخورم آخه میدونستم اون لعنتی پیش پدرم که میرسه خودش رو به موش مردگی میزنه و شروع به دروغ گفتن می کنهCensored
تقریبا یک ماهی رو اینجوری گذروندم یعنی من این زندگی رو به اون زندگی ترجیح داده بودم آخه نمیدونید چه بلاهایی که نگفتم رو سر من می آورد
ولی چه کنم که این احساساتم داشت منو می کشت دلم واسه پدرم شور میزدSleepy . دلم براش تنگ شده بود.Angry رفتم در خونه ولی میترسیدم در بزنم بالاخره در زدم. پدرم در رو باز کردGeek تا منو دید یکی زد تو گوشم و چشم هاش رو دیدم که پر از اشکهWink گفت آخه کره خر چرا از خونه فرار کردی یه هفته است من همه جا رو زیر پا گذاشتم و دنبال تو میگردم آخه چرا ؟Disapprove گفتم چی میگی بابا کی؟من که فرار نکردم مامان منو از خونه انداخت بیرون گفت غلط کردیDisapprove حالا که کار خودت رو کردی به دروغ پناه میبری گفتم نه به خدا خلاصه بعد از کلی جر و بحث بهش قبولوندم که من فرار نکردم
کمربندش رو در آورد و رفت سراغ نامادریمStar این قدر زدش و رو پله ها با لقد و کمربند کشوندش تا از خونه انداختش بیرون بهش گفت بی شرف تا حالا تحملت کردم به خاطر بقیه بچه هام ولی حالا تو این قدر پر رو شدی که بچه منو از خونه میندازی بیرون Smileهمین فردا سه طلاقت می کنم و پدرت رو هم درمیارم . دلم حسابی خنک شدEvil Smile تلافی همه این بد بختی هایی که سرم آورده بود داشت سرش میومد که خواهر و برادرهامو دیدم دارن بدجوری گریه می کننThumbs Up آخه اونا هم گناهی ندارن و بچه اند یهو خواهرم که از بقیه بزگتر بود افتاد به پام و شروع کرد به گریه کردنThumbs Up می گفت داداش علی ما میدونیم مامانمون با تو چی کار کرده و اذیتت می کنهPinch ولی اون مادرمونه تو درد بی مادری رو کشیدی می فهمی چقدر سخته نزار سه تا دیگه هم مثل خودت بشن تو رو خدا تو رو خدا ازت خواهش می کنمPinch
چشمم که به چشم های پر از اشک و قرمز اونا افتاد دلم سوختWink با خودم گفتم من که یک ماه تونستم این شرایط رو تحمل کنم پس بقیش رو هم می تونم تحمل کنم رفتم پیش بابام و بهش گفتم: بابا این بچه ها گناه دارن بزار اون برگرده من میرم.Tongue همین رو که گفتم اون هم اعصابش داغون بود شروع کرد به زدن من می گفت آخه احمق این همه بلا سر تو و من آورده تو ساده ای داری این حرفا رو به من میزنیTongue این بار می خوام کلکش رو بکنم مرگ یه بار شیون یک بار
دیدم حرفم به جایی نمیرسه چند وقت بعد که دادگاهیشون بود من هم یواشکی رفتم دادگاه و پیش قاضی قضیه رو گفتم و اینکه چه تصمیمی گرفتم باز پدرم عصبانی شد و گفت آخه کی به تو گفته بیای اینجا برو خونه بهت میگم. افتاد دنبالم و من فرار کردم
خلاصه با قاضی حرف زدم و اون تونست پدرم رو قانع کنه که یه خونه جداگانه روبروی خونه خودش واسه من اجاره کنه و زنش رو هم طلاق نده. این جوری هیچکدوم رو از دست نمیده. پدرم قبول نمی کرد ولی دادگاه ها معمولا بیشتر سعی میکنن صلح بدن تا طلاق خلاصه این کار رو کردن ولی زیاد هم برام خوب نشد چون هر روز من و پدرم همدیگرو می دیدیم ولی نمی تونستم برم خونش از غریبه ها هم غریبه تر بودیم این جوری بیشتر عذاب می کشیدم که تصمیم گرفتم کلا مشهد رو ترک کنم

در تمام این سال ها سعی می کردم با این وضعیت زندگیم مبارزه کنم و تسلیم نشم اما اینجا دیدم دیگه چاره ای ندارم خسته شده بودم مگه من چند سالم بود همش 15 سال داشتم. پدرم موافقت نمی کرد به زور راضیش کردم چون این جوری برای هر دومون بهتر بود آخه با این که دیگه تو خونه نامادریم نبودم باز هم منو اذیت می کرد. پشت سرم حرف میزد ، به من تهمت میزد و خلاصه شکنجه روحیم میداد. پدرم اول قبول کرد ولی بعد زد زیرش گفت نه نمیزارم من مجبور شدم یواشکی بزارم برم ولی چون همه وسایل هام هنوز تو خونه پدرم بود نتونستم چیزی رو با خودم ببرم این جوری بهتر بود چون پول کرایه بار نداشتم
رفتم سبزوار چون شنیده بودم اونجا وضع کارگری بهتره. خلاصه رفتم سبزوار ولی به این راحتی ها که فکر می کردم نبود وقتی رسیدم سبزوار نه جای خواب داشتم و نه آشنایی ولی من که قبلا تجربشو داشتم پس با خودم گفتم خیالی نیست به محض اینکه رسیدم رفتم سر کار. چند ماهی اونجا بودم و تونستم یه جوای خواب برای خودم فراهم کنم ولی چه جای خوابی Tongue یک زیر زمین بود که تقریبا دو متر و نیم می شد و دیوارهاش آجری بود. راستشو بخواید لونه کفتر و مرغ های صاحب خونه بود که فروخته بودشون ولی از هیچی بهتر بود. آخرهای زمستون بود برف ها که آب میشدن آبشون راه می افتاد میومد تو زیر زمین ، که سیفون هم نداشت. خوب اینجوری که نمیشد خوابید مجبور شدم برم چند تا جعبه چوبی میوه بگیرم و اون ها رو ردیفی کنار هم بزارم تا بتونم روشون بخوابم. ولی خیلی سخت بود چون جعبه ها خیلی سفت بودن و من تشک نداشتم فقط یه پتو داشتم که می انداختم روم وگرنه بدون بخاری پوستم کنده میشد
خلاصه یه مدت تو سبزوار کار کردم ولی نتونستم زیاد دووم بیارم دوباره برگشتم مشهد ولی نه خونه پدرم Wink لا اقل اونجا رو بلد بودم هیچی نباشه حداقل اونجا بزرگ شده بودم. خلاصه بعد از کلی سگ دو زدن تونستم یه خونه تو مشهد اجاره کنم که فقط یه اتاق 9 متری بود و تمام ولی واسه من خیلی خوب بود از اون شرایط قبلیم بهتر بود اینجوری دیگه استرس کمتری داشتم و در حین کار شبانه درس می خوندم. علاقه من به ریاضی خیلی بود واسه همین رفتم رشته ریاضی فیزیک البته شبانه و غیر حضوری
برام خیلی سخت بود آخه وقت کمی واسه درس خوندن داشتم. ساعت 5 که از سرکار میومدم باید یه چیزی واسه شام درست می کردم بعد ظرف ها و لباس هامو میشستم. آخه همش یه دست لباس داشتم که باید تا صبح خشک می شد همه پولم رو داده بودم واسه خونه پول نداشتم لباس بخرم تا خونه رو یه خورده جمع و جور می کردم می دیدم ساعت 9 شب شده و من مجبور بودم از ساعت 9 تا 12 شب درس بخونم و بعد زود بخوابم که صبح ساعت 7 صبح خواب نمونم واسه سر کار
تو این شرایط کمی تونستم پیشرفت کنم و از لحاظ مالی کمی خودم رو تقویت کردم حالا می تونستم بعضی از روزها رو سر کار نرم ولی دیگه من به کار زیادی عادت کرده بودم نتونستم تو خونه دووم بیارم و استراحت کنم. تصمیم گرفتم برم یه هنری رو یاد بگیرم خلاصه رفتم سراغ تلویزیون سازی و اونجا مشغول به کار شدم. در آمد خوبی نداشت ولی بالاخره یه هنر بود که داشتم یاد می گرفتم. بعد از اون هم چند جا دیگه کار کردم البته تو ایام سه ماه تابستان هر سال. که بعضی از اونها عبارتند از : کلید سازی ، کارگاه تولیدی کفش ، خیاطی ، معرق کاری و ...
تو مشهد یه چیزی هست شبیه همین زولبیا خودمون که بهش میگن فالی و بیشتر سه ماه تابستان زیاد میشه. من بعضی وقت ها فالی می فروختم که باید تو سینی بزاریش و مردم پول میدن تا از یک سر این فالی که به صورت حلقه حلقه است بردارند هر چه قدر تونست برداره مال خودشه یعنی باید فالی رو از سینی خارجش کنه البته فقط با دو انگشت یک دست. حتی اگه همش رو هم برداره مال خودشه ولی بیشتری ها نمی تونستن و تعداد باری که پول بابت اون می دادن باعث میشد کلی پول کاسب بشم
بعضی وقت ها هم میرفتم دور حرم دست فروشی می کردم از مهر و تسبیح گرفته تا جوراب و اسباب بازی . ولی باید حواسم رو خیلی جمع می کردم که مبادا کسی از آشنایان منو ببینه.
خلاصه برای بدست آوردن پول هر کاری که می تونستم می کردم. راستی بلال هم می فروختم
چون من تو شهر زیاد جا به جا میشدم از عهده کرایه ماشین بر نمی اومدم تصمیم گرفتم موتور بخرم و با کلی کار و تلاش تونستم و خریدم. بعد از این که موتور خریدم یهو یه فکری زد به سرم. وقتایی که بیکار می شدم می رفتم دور حرم و با موتور مسافر کشی می کردم. البته اون موقع هنوز مثل العان پیک موتوری تو مشهد جا نیفتاده بود و مردم زیاد به موتور اعتماد نداشتن مگر اینکه جایی کار اداری داشته باشن  و یا خیلی عجله داشته باشن سوار موتور می شدن ولی برای من منبع درآمد خوبی بود. حداقل پول بنزینم در می اومد
سال سوم دبیرستان که شدم یکی از درس های ما مبانی کامپیوتر بود و من اصلا بلد نبودم برخلاف بقیه درس هام که خیلی خوب بودم تو اون درس زیاد خوب نبودم. آخه هر وقت معلم می اومد سر کلاس ، تا موضوع درس رو می گفت همه میگفتن بلدیم و معلم نامرد ما اون درس رو بی خیال میشد و میرفت سراغ درس بعدی. آخه مدرسه خوبی قبول شده بودم تقریبا بالا شهر مشهد بود و همه بچه پولدارا اونجا بودن.
آشنایی من با کامپیوتر از اون روزی شروع شد که رفتم برای امتحان مبانی و هر چی معلم می پرسید من بلد نبودم آخه کامپیوتر نداشتم که یاد بگیرم و توانایی خرید کامپیوتر رو هم نداشتم Wink وقتی معلم از من سؤال می پرسید و نمی تونستم جواب بدم بچه ها منو مسخره می کردن. تا اینکه یکی از بچه ها که با من لج بود و زندگی منو تقریبا می دونست یه چیزی گفت که منو بد جوری داغون کرد Tongue
گفت : کسی که پدر و مادر بالا سرش نباشه بهتر از این نمیشه. نمی دونم کی این گدا گودول ها رو راه داده به این مدرسه با این لباس های درب و داغونش
بغض گلوم رو گرفته بود همه داشتن به من می خندیدن. کتابم رو محکم رو میز معلم پرت کردم و از کلاس و مدرسه رفتم بیرون برای همیشه
یه راست رفتم خونه و شروع کردم به گریه کردنThumbs Up
یه کم که فکر کردم چاره ای اندیشیدم و رفتم سراغ خادم مسجد محلمون بعد از این که مشکلم را با او در میان گذاشتم از من خواست برم پیش هیئت امنا مسجد و از آنها هم کسب اجازه کنم و بالاخره توانستم رضایت آنها را هم جلب کنم. تعداد زیادی کتاب در مورد کامپیوتر تهیه کردم و کمی هم کنسرو و غذاهای آماده و یه راست رفتم تو زیر زمین مسجد و در را هم روی خودم بستم. موهای سرم را با تیغ تراشیدم ، ابروهایم را با تیغ کاملا تراشیدم و موژه هایم را نیز با کبریت سوزاندم تا دیگر نتوانم از زیر زمین مسجد بیرون بروم و به این طریق مجبور شوم دروس کامپیوتری را کاملا بخوانم و به هدفم برسم. اولش خیلی سخت بود حوصله ام تو زیر زمین سر می رفت ولی وقتی به آینده فکر می کردم دوباره روحیه می گرفتم و با انرژی بیشتر درس می خوندم. راستی یادم رفت بگم من این زیر زمین رو عمدا انتخاب کردم چون مسجد محلمون یه کامپیوتر داشت که خیلی قدیمی بود و تو زیر زمین مسجد گذاشته بودنش و با استفاده از اون کامپیوتر و کتاب های متعددی که با خودم برده بودم تونستم تو زمینه کامپیوتر تجربیات و اطلاعات زیادی کسب کنم. سه ماه گذشت و من همچنان در زیرزمین مسجد بودم و بیرون نمی آمدم تا اینکه کتاب ها را تمام کردم و مقداری از ابرو و موهای سرم درآمده بود و حالا توانستم از مسجد بیرون بیایم
دوستانم با دیدن من مرا مسخره می کردند ولی من به آنها توجه نمی کردم و در خودم لازم دیدم که یک کلاس عملی هم بروم تا بیشتر در مورد کامپیوتر تجربه کسب کنم. دوره تابستانی ثبت نام کلاس های کامپیوتر شروع شده بود و من هم به مسجد محلمون رفتم تا برای عضویت در کلاس ها ثبت نام کنم. بعد از ثبت نام من یک ماه گذشت و خبری از کلاس ها نشد و در این مدت هم من بی کار نماندم و با پشت کار و تلاش کتاب های بیشتری در مورد کامپیوتر مطالعه کردم. .وقتی به مسجد محل رفتم و پرسیدم کلاس ها چی شد دیدم آنها دارند با خودشان صحبت می کنند که فلانی که رشته کامپیوتر خونده رو بیاریم برای بچه ها تدریس کنه و دیگری گفت نه فلانی توان تدریس نداره و هر کس یک نظری می داد. یهو یه فکری به سرم زد و در خودم این توانایی رو دیدم که من هم می توانم در سطح مبتدی به دیگران آموزش کامپیوتر بدهم و این پیشنهاد را به هیئت امناء مسجد دادم و به آنها گفتم من به ازای تدریس هیچ وجهی را نمی خواهم و کاملا رایگان تدریس می کنم و هیئت امنا هم از این حرف من خوششان آمد و قبول کردند و این طوری شد که برای اولین بار من شروع به تدریس کامپیوتر کرذم. برای من تجربه بسیار جالبی بود که می خواستم تدریس کنم کامپیوتر را. هیئت امنا مسجد یک سری کتاب را به من پیشنهاد دادند و گفتند هر سال از روی این کتاب ها به دانش آموزان کامپیوتر تدریس می شده. من هم یه نگاهی به کتاب ها انداختم و دیدم مطالب کتاب برای من بسیار ساده و پیش پا افتاده است پس با هزینه خودم تعدادی کتاب تهیه کردم و به شاگردان هدیه دادم و واقعا تمام وقتم را برای مطالعه کتاب های جدید و آمادگی بیشتر برای تدریس گذاشته بودم و خدا رو شکر تونستم موفق هم بشم. اونجا بود که به این نتیجه رسیدم وقتی آدم مطلبی را به دیگران آموزش می دهد خودش بیشتر یاد می گیرد. و اینگونه هر روز بر علم من در زمینه کامپیوتر افزوده می شد و رده کلاس های من بالاتر و بالاتر می رفت و از طرفی چون رایگان بود طرفداران زیادی پیدا کردم. تا حدی که یکی دیگر از مسجد های محلمان به من پیشنهاد داد که در مسجد آنها هم تدریس کنم و من هم قبول کردم. خیلی خوب بود و واقعا احساس رضایت می کردم از خودم و زحمتی که کشیده بودم تا اینکه یه نامه آمد. هیئت امنا من را خواستند و رفتم تا ببینم چه مشکلی پیش آمده. دیدم آستان قدس رضوی نامه ای داده مبنی بر قانونی نبودن کلاس های کامپیوتر که هیئت امنا از من خواستند به عنوان نماینده مسجد به آستان قدس بروم و ببینم مشکل را چگونه می توان حل کرد. وقتی رفتم آستان قدس آنها به من گفتند که کلاس هاس شما باید زیر نظر آستان قدس برگزار شود وگرنه تعطیل خواهند شد. من هم فرم مربوط به کلاس ها را گرفتم و پر کردم و بدین ترتیب کلاس های ما زیر نظر آستان قدس شد البته از یک لحاظ خوب و از یک لحاظ بد شد چون دیگر کلاس ها رایگان نبودند و باید مقداری از هزینه کلاس ها را به آستان قدس می دادیم و از لحاظ دیگر خوب بود چون یک منبع معتبر پشتیبان و حمایت کننده ما بود
بدین ترتیب کلاس های من حال و هوای دیگری پیدا کرد و هر روز به تعداد دانش آموزانم افزوده می شد چرا که من در کنار کلاس های کامپیوتر برنامه های تفریحی و ورزشی هم برای دانش آموزان فراهم کرده بودم
کم کم علاوه بر مدرس کامپیوتر ، رابط فرهنگی مسجد نیز شدم و از این طریق پای من به اداره جات فرهنگی باز شد و البته این را مدیون مسجد الزهرا و هیئت امنا آن هستم که به من اینقدر ارزش می دادند و برایم شخصیت قائل بودند. بعد از این که رابط فرهنگی مسجد شدم یک پیشنهاد به هیئت امنا دادم و آن این بود که زیر زمین مسجد که بلا استفاده مانده را کمی تعمیر کنیم و یه دستی به سر و گوش زیر زمین بکشیم و در آنجا یک کانون فرهنگی تأسیس کنیم. که البته با کمی مخالفت و کمی موافقت سرانجام همه موافقت کردند که زیر زمین را به کانون فرهنگی تبدیل کنیم تأسیس این کانون قدم بزرگی برای من بود و احساس مسئولیت پذیری من را افزایش داد پس به فکر برگزاری کلاس های آموزشی در این مکان افتادم. اولین کلاسی که برگزار کردم کلاس کامپیوتر بود در رده های سنی مختلف و بعد از آن کلاس های کمک آموزشی رو برگزار کردم. برای جذب نیرو راه های زیادی رو تو ذهنم داشتم و همه رو امتحان کردم تا بتونم اعضای بیشتری رو جذب کنم اولین و مهمترین قدم برای جذب نیرو این بود که به آستان قدس رضوی رفتم و درخواست برگزاری کلاس های مهد قرآن یا همان مهد کودک را دادم و آمادگی کانونمان را برای برگزاری این کلاس ها اعلام داشتم آنها هم بعد از تحقیقات و بررسی های خودشان چند دبیر به من دادند و وظیفه جذب افراد رو به عهده خودم گذاشتند البته پشتیبانی مالی با آنها بود و آنها هزینه تابلوهای تبلیغاتی را بر عهده گرفتند. با توجه به اینکه منطقه ما منطقه محرومی بود و اکثرا بی بزاعت بودند به دلیل رایگان بودن این کلاس ها استقبال خوبی داشتند طوری که برای ثبت نام دیگر جا نداشتیم و مجددا درخواست چند دبیر دیگر را دادم و آنها هم موافقت کردند.
بعد از برگزاری کلاس های مهد قرآن کلاس های نهضت سواد آموزی را با هزار مشکل و بد بختی در کانون دایر کردم چون ستاد نهضت سواد آموزی حمایت مالی نمی کرد و تهیه تخته وایت برد و وسایل لازم برای برگزاری کلاس هایشان بر عهده خودم بود که آن هم با کمک های مردمی برگزار شد.
قدم بعدی برگزاری کلاس های ان ای یا همان ترک اعتیاد بود که آن هم با مخالفت هیئت امنا و البته خود مؤسسه ترک اعتیاد رو برو شد. و من این وسط با کلی رای زنی توانستم موافقت هر دو طرف را جلب کنم و این کلاس ها را نیز دایر کردم
گام بعدی من برگزاری کلاس های ورزشی بود ولی چون زیر زمین مکان مناسبی برای این کار نبود باز هم با حمایت مردم و پول های که از سازمان های مختلف به عنوان مساعده گرفته بودم توانستم یک زمین فوتبال و یک زیر زمین دیگر را اجاره کنم و به برگزاری کلاس های ورزشی ای چون فوتبال ، هنرهای رزمی ، پینگ پونگ ، شطرنج ، ژیمیلاستیک و ... پرداختم
گام بعدی من عضویت کانونمان در موسسه مشاوره ای جوانان و پژوهش های اسلامی بود که آن هم بسیار مفید و حائز اهمیت بود چون با برگزاری کلاس های مشاوره و کلاس های شمیم معرفت مردم را به آگاهی های لازم می رساند
اوقات فراغت را هم از طرف سازمان هایی چون شهرداری و سازمان تبلیغات اسلامی ساپورت شدم و توانستم کلاس های بیشتری را برگزار کنم از قبیل خوشنویسی ، کلاس های قرآن ، هنر آموزی ، گلسازی و خیاطی و غیره
در جشنواره موسسه تبیان نیز کانون ما رتبه اول را کسب کرد در سطح شهرستان و به عنوان جایزه یک دستگاه کامپیوتر به من اهدا شد که آن را هم من به کانون هدیه کردم و از موسسه تبیان اشتراک اینترانت برای کانون گرفتم و ساعاتی از روز را برای اعضا جهت کار با کامپیوتر گذاشتم به این طریق خودم توانستم وارد موسسه اینترنتی تبیان شوم و در آن موسسه مسئولیت جمع آوری اطلاعات را جهت ساخت یک اطلس جغرافیایی از مشهد را داشتم
در مدت سه سالی که من مدیریت کانون فرهنگی کوثر را بر عهده داشتم توانستم قدم های بزرگی را برای این کانون بر دارم البته در این حین خودم نیز مغازه ای زدم که کارم کرایه سی دی بود در واقع کلوپ بود
کلوپ من چند ماهی طول نکشید که به مغازه خدمات کامپیوتری تبدیل شد و بعد از آن هم مغازه ام را به یک دفتر فنی تخصصی تعمیرات کامپیوتری تبدیل کردم. حسابی در آن محل جا افتاده بودم
ابتدای افتتاح مغازه با یک نفر شریک شدم که قرار بود نفری 600 هزار تومان بگذاریم که پول نقد بود و من با پول نقد او هر روز به بازار می رفتم و تا حدود 50 هزار تومان از مراکز کلی فروش خرید می کردم تا جا بیفتم و بتوانم نسیه هم جنس بگیرم و از راه کل سهم خودم یعنی 600 هزار تومان را از بازار نسیه کردم و با کاکرد مغازه بدهی هایم را به بازار دادم. زمانی که شریکم تصمیمش عوض شد و خواست شراکت را به هم بزند با فرد دیگری شریک شدم که یک میلیون و پانصد هزار تومان داشت و مقدار جنس مغازه من هم همان حدود می شد. از شریک اولم مهلت خواستم تا دو ماهه پولش را پس بدهم و خدا رو شکر توانستم و حالا مغازه خدمات کامپیوتری داشتم
یکسال هم طول نکشید که سهم شریکم را خریدم و کل مغازه مال خودم شد و دفتر فنی تخصصی تعمیرات سخت افزار زدم. حسابی در اوج صعود بودم ولی همه اینها نمی توانست تنهایی ام را پر کند به همین دلیل تصمیم به ازدواج گرفتم
اگر شما خودتان را جای من بگذارید که 3 سال تنها زندگی کردم و از خانواده ام دور بودم و خانه مجردی داشتم و در اوج بلوغ جوانی قرار داشتم و خطرات زیادی مرا تهدید می کرد همجون اعتیاد ، زنا ، رفیق بازی و غیره و همه این ها به خاطر تنها بودن من بود و چون نمی خواستم به این راه ها کشیده شوم تصمیم گرفتم ازدواج کنم تا سر و سامون پیدا کنم
با پدرم این موضوع رو در میان گذاشتم و او هم دختر عمویم را به من معرفی کرد و گفت که او هم سختی کشیده و تو رو بهتر درک می کنه و به اتفاق پدرم به کرج آمدیم برای خواستگاری و وقتی شرایطم را به آنها گفتم آنها قبول کردند و حاضر به ازدواج شدند و ماند مهریه و چیزهای دیگه که مهریه را در ابتدا 48 سکه توافق کردیم ولی روز عقد مادر زنم زد زیرش و گفت ما 348 سکه گفته بودیم
کاش همان جا به حرف پدرم گوش می کردم و بی خیال می شدم ولی با خودم گفتم کی مهریه داده و کی گرفته تازه اون دختر عمومه و قبول کردم که 348 سکه مهریه قرار بدیم تا اینکه قرار شد برای هم حلقه بخریم من برای او خریدم ولی آنها به دلیل نداشتن موقعیت مالی مناسب برای من حلقه نخریدن. من با خودم گفتم این چیزا که مهم نیست مهم تفاهمه و اخلاق و زیاد به دل نگرفتم
خلاصه به مشهد برگشتم و رفتم سراغ کار و کاسبی خودم و قرار بود که بعد از ازدواج اون رو با خودم به مشهد ببرم و اونجا زندگی کنیم. کمتر از 6 ماه طول کشید که به خاطر دخالت های زیاد نامادریم و مادرزنم در زندگی ما نتونستم مشهد بمونم و این همه دعوا رو تحمل کنم و تصمیم احمقانه ای گرفتم اسباب و اثاثیه ام رو جمع کردم و رفتم کرج تا به همسرم نزدیک تر باشم و این اختلافات رو فیسره بدم تو کرج یه خونه اجاره کردم و یه مغازه و کارم رو تو اینجا دوباره شروع کردم ولی به دلیل مخالفت های زنم با شغلم کارم رو کنار گذاشتم اون می گفت دوست ندارم با خانم ها کلاس داشته باشی و چون تو مغازت مشتری خانم زیاد میاد خوشم نمیاد. من مغازه ام رو جمع کردم و رفتم سراغ شغل پدریم یعنی بنایی آخه اون موقع ها در آمد خوبی داشت و من مغازه ام زیاد جا نیفتاده بود و در آمد مغازه ام کفاف نمی داد
خلاصه تو کرج ازدواج کردم و اون بر خلاف قولش با من به مشهد نیامد و نامادریم رو پیش کشید و گفت اگه بریم مشهد اون تو زندگی ما دخالت می کنه و نمیزاره زندگی کنیم و من احمق قبول کردم و تو کرج خونه گرفتم و وسایل خونه رو هم با وام ازدواج گرفتم
زندگی ما همیشه با لغزش روبرو بود و تا تقی به توقی می خورد زنم برای مدت دو یا سه ماه قهر می کرد و میرفت خونه مادرش. آخه من تازه به این نتیجه رسیده بودم که جمع کردن مغازه ام اشتباه محض بوده و دوباره خواستم مغازه بزنم و ام هم با من قهر کرد ولی من کار خودم رو کردم فکر کنم تنها کار درستم در زندگی مشترکمان همین بود
ما 4 سال مثلا با هم زندگی کردیم ولی چه زندگی ای که شاید در تمام این چهار سال فقط یکسال پیش هم بودیم و بقیش رو تو قهر تشریف داشتن تا اینکه به خاطر یک حادثه از من طلاق گرفت
من تو شرکت زرماکارون کار می کردم یکسالی بود که اونجا مشغول بودم تا اینکه یک روز در حین کار گونی های آرد که در سه ردیف 500 تایی در انبار چیده شده بودند و ارتفاع چیدن آنها به 9 متر میرسید ناگهان از پشت روی من و چند نفر دیگر سقوط کرد که البته من چون در مرکز سقوط گونی های آرد قرار داشتم بیشترین آسیب را دیدم و از ناحیه سر و صورت از چهارده جا شکستگی استخوان فک و صورت داشتم و منجر شد که من به مدت سه ماه به کما بروم
این حادثه در زندگی من تأثیر خیلی بدی برجای گذاشت. تو این فاصله همسرم که منتظر چنین موقعیتی بود به دادگاه خانواده رفته و تقاضای طلاق غیابی کرد چون دکترها از من قطع امید کرده بودند و مهریه اش را اجرا گذاشت
با اجرا گذاشتن مهریه اش هر آنچه که داشتم و نداشتم را به عنوان مهریه دریافت کرد طوری که حتی به وسایل خانه هم رحم نکرد و علاوه بر حساب بانکی و خونه و مغازه و طلا و کل دارایی من حتی لباس های شخصی ام را هم با خودش برد طوری که من به زمین خوردم و وقتی از کما به هوش آمدم آرزو می کردم کاش هیچ وقت به هوش نمی آمدم
وقتی متوجه شدم درخواست طلاق غیابی داده بلافاصله به دادگاه رفتم و با نشان دادن خودم حکم طلاق غیابی را باطل کردم ولی به خاطر مهریه سنگینی که داشت و اینکه تمام دار و ندار من نصف مهریه اش هم نمی شد شروع به تهدید کردن من کرد که اگه طلاقم ندی بجز آنچه که تا حالا گرفتم بقیش رو هم میزارم اجرا و باید قسطی به من بدی. من خیلی تلاش کردم که از من طلاق نگیره ولی زیر بار نمیرفت و می گفت تو زشت شدی چون از ناحیه صورت آسیب دیده بودم و می گفت من حال و حوصله مریض داری رو ندارم. اصلا حتی فکرش را هم نمی کردم که اون با من همچنین رفتاری داشته باشه که بعدها فهمیدم همه اینها نقشه بوده و از قبل تعیین شده بود. او در تمام مدت چهار سال زندگی مشترکمان هر چند ماه یکبار درخواست طلاق میداده و آدرس خونه رو یه آدرس دیگه داده بود و به دادگاه بیان کرده بود که شوهر من متواریه و فقط روز عروسی ما اون رو دیدیم و بعد از اون دیگه ندیدیمش. خوب وقتی سرباز کلانتری هم برای دادن برگه احضاریه به درب منزلی که خودشان آدرس داده بودن می آمد متوجه عدم حضور من می شد و برگه احضاریه رو الصاق می کرد تا جایی که اونها حکم جلب منو گرفته بودن ولی هدفشون حکم جلب نبوده هدفشون دریافت نفقه ایام زوجیت بوده که مبلغی حدود سیصد میلیون تومان برآورد شده بود برای چهار سال. من تازه متوجه شده بودم که در تمام این سالها با من بازی شده و هدف اونها فقط پول من بوده نه خود من نمیدونم چرا با من اینکارو کرد ولی امیدوارم خدا جوابشون رو بده و حقم رو از اونها بگیره
خلاصه ناچارا مجبور شدم به طلاق توافقی تن بدم برای اینکه اگه این کارو نمی کردم اون هم بقیه مهریه اش رو نمی بخشید. بعد از اینکه از من طلاق گرفت و همه چیز منو صاحب شد من دیگه جایی نداشتم برای زندگی ولی خدا رو شکر به خاطر اعتباری که پیش دوستانم داشتم تونستم از اونها یه مبلغی رو قرض کنم و یه خونه اجاره کنم و وسایل خونه هم کم و بیش دست دو خریدم تا اموراتم بگذره کم کم مغازه هم زدم و خدا رو شکر خورد خورد بدهی هایم را دارم پس میدم و به این طریق به زندگی کنونی من رسیدیم که العان هم هنوز دارم با روزگار سر و کله میزنم و برای زندگی کردن مبارزه می کنم
بزار کمی برگردیم به عقب تقریبا وقتی که 20 سالم شد و در اوج بحران های زندگی ام قرار داشتم و بدجوری دلم هوای مادرم رو کرده بود خیلی دوست داشتم میدیدمش ولی پدرم تو بچه گیم به من گفته بود که مادرت مرده و من هم همیشه با خیال مادرم زندگی می کردم تا اینکه یک روز با خودم گفتم اگه مادرم مرده پس قبرش کجاست و برای رسیدن به جواب سؤالم به مشهد رفتم و از پدرم در مورد مادرم سؤال پرسیدم.
پدرم به من گفت علی جان تا حالا اگه در مورد مادرت باهات حرف نزدم به خاطر این بوده که به روحیت لطمه نخوره و به درست برسیولی العان به سنی رسیدی که خودت باید عاقلانه تصمیم بگیری و به من گفت که مادرت زنده است با شنیدن این حرف شکه شدم و با خودم گفتم یعنی در تمام این سال ها من مادر داشتم و ازش خبر نداشتم؟
خلاصه پدرم یک دفترچه تلفن از مادرم به من داد تا بتونم پیداش کنم و این رو هم گفت که تا جایی که من ازش خبر دارم رفته ژاپن. با در دست داشتم اون دفترچه تلفن که خیلی از تلفن ها عوض شده بود و تغییر آدرس داده بودن پیدا کردن مادرم خیلی برام سخت بود و شروع کردم به تک تک اون شماره ها زنگ زدم تا اینکه تونستم شماره پدربزرگ مادریم رو پیدا کنم
وقتی به پدر بزرگم زنگ زدم انگار لال شده بودم و نمی تونستم صحبت کنم آخه واقعا نمی دونستم چی بگم بگم من کیم؟ اصلا اونا منو به یاد میارن؟ واقعا سر دو راهی گیر کرده بودم چند روز متوالی هر روز زنگ میزدم ولی تا گوشی رو بر میداشتن نمی تونستم حرف بزنم و قطع می کردم تا اینکه یک روز که زنگ زدم نمی دونم چطور ولی یهو پدربزرگم گفت علی تویی؟ تا اینو شنیدم بغضم ترکید و زدم زیر گریه و پدربزرگم هم متوجه شد که خودم هستم و شروع کرد به گریه کردن و صحبت کردن با من نزدیک نیم ساعتی با هم حرف زدیم و من از پدربزرگم سراغ مادرم رو گرفتم و او در جواب من گفت که مادرت العان انگلیسه و داره برای فوق دکترای مامایی درس می خونه و ازش خواستم شماره مادرم رو به من بده تا باهاش تماس بگیرم. ولی پدر بزرگم گفت که بزار اون به تو زنگ بزنه بهتره! و من ساعات ها منتظر تماس مادرم شدم و کم کم داشتم نا امید می شدم که نکنه اون منو اصلا نمی خواد که بهم زنگ نمیزنه. ولی بگو پدربزرگم برای اینکه برای هر دومون سورپرایز باشه به مادرم گفته بود که یه آقایی تو ایران با شما کار داره و این هم شمارشه و مادرم گذاشته بود سر فرصت به من زنگ بزنه هنوز نمی دونست من پسرش هستم
من تو اون زمان شاگرد های دختر و پسر زیادی داشتم که بعضی وقت ها شاگردهای خانم به موبایل من تماس می گرفتند  و درخواست دوستی می کردن و من تلفنشون رو قطع می کردم. همون لحظه یهو مادرم با من تماس گرفت و به خاطر صدای جوونش که من اصلا فکر نمی کردم مادرم باشه اصلا تحویلش نگرفتم. وقتی گوشی رو بر داشتم به من گفت بله بفرمائید با من چه کار داشتید که من گفتم خانم محترم شما تماس گرفتید من با شما کاری ندارم و خلاصه به هوای اینکه شاید یکی از شاگردهای خودمه با لحن تندی باهاش صحبت کردم و تلفن رو قطع کردم. بلافاصله بعد از اون تماس پدر بزرگم به من زنگ زد و گفت چه کار کردی تو پسر اونی که العان بهت زنگ زد مادرت بوده. موهای تنم سیخ شد و ازش خواستم که دوباره با من تماس بگیره





پنجشنبه 24 آذر 1390 - 12:31:29 PM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://www.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 25 دی 1390   7:15:13 PM

salam dadash ba in ke u dusam nadari ama man duset daram elahi ke hamishe az badihaye ruzegar dar aman bashio dar kenare ham bemunim ba khoshihamun.mituni ru 1 dust dar sari hesab baz koni.

http://www.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 17 دی 1390   8:33:57 AM

salam dadash ali. tamame modati ke dashtam dastaneto mikhondam chehrat to nazaram bod.man kheili dat moredet zod ghezavat kardam.az khodam kheili narahatam.ali jan ba tamame ojodam az khodaye la sharik mikham ke lahzeye dastasho az dastaye to va hameye javona joda nakone

http://www.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 7 دی 1390   12:21:36 AM

salam dadashe gholam vaghean zendeghi sakhti dashti .ghorbone dadasham beram.bekhoda vaghti dashtam zendeghi namato mikhondam boghz ghalomo gereft va ashk to cheshmam por shodeh bod. khoda khili khili doset dasht chon aslan tanhat nazast.in yek darse bozorg baraye ma javan hast ke hich vaght az zendeghi khasteh nashim.rasti khoda khahreto biamorzeh .khoda rohesho shad koneh

http://www.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 6 دی 1390   6:49:12 PM

hamaro khondam ali jan khoda hichvaght bandehaso tanha nemizare man darse bozorgi az zendegit gereftam movafaghiyat azane tost bedone shak

http://www.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 29 آذر 1390   4:40:53 PM

همش حقیقته؟؟؟

http://www.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 28 آذر 1390   5:14:00 PM

salam man dastane zendegi shoma ro khondam va vaghe an azash estefade kardam tajrobiyate jalebi bod

faghat ye khahesh daram ke age mishe zodtar baghiye ro benevis man montazeram

آخرین مطالب


زندگینامه من


نمایش سایر مطالب قبلی
آمار وبلاگ

5251 بازدید

1 بازدید امروز

2 بازدید دیروز

3 بازدید یک هفته گذشته

Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Advertisements

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.