نمي دانم ازكه شكايت كنم
نمي دانم ازكه شكايت كنم اززمين ازاسمان ازفلك اززمان... نمي دانم چرا هيچكس در اين دنياي بيرحم با من مهربان نيست... نمي دانم چرا ديگرباران لطف خدا برسرم نميبارد نميدانم چرا هيچكس مرا نميفهمد..نميدانم چرا تمام زندگي من شده حسرت.. نميدانم شايد گناهي كرده ام وخود نفهميدم.. هيچكس نفهميد كه چه برسرم امد.. همه به فكرخويش بودند.. امشب شب قدراست... شبي كه همه ارزوها براورده ميشود..شبي كه گناه ها بخشيده ميشود.. شبي كه دلها به تو خدا نزديكترميشود.. سهم من امشب چيست؟ درگوشه اتاقم تنهاي تنها نشسته ام.. حتي ديگرنميتوانم دعا كنم.. دلم گرفته اما هرازگاهي اشكي جاري ميشود.. نميدانم چه جرمي كرده ام كه حتي نمي توانم اين دل شكسته را خالي كنم.. ميخواستم مراهم ببيني.. ميخواستم صدايم را بشنوي ميخواستم بردل شكسته ام مرهمي بگذاري.. گفتم خدايا تواگربودي چطور اينهمه غم برايم مي خواستي چطورميگذاشتي من دراين دنياي غريب تنها بمانم.. چطوربا قلمت اين همه درد را برايم مي نوشتي.. ميخواستم دلت برايم بسوزد ميخواستم قلمت را بچرخاني وچرخ زندگيم عوض كني مي خواستم ديگر اينهمه رنج را براي من نخواهي مي خواستم اشكهايم را پاك كني ونگذاري بيش ازاين درد بكشم.. ميخواستم كوله بار غمم را سبكتركني.. اما توبرزخمم نمك پاشيدي.. نميدانم چرا ديگردركوچه خلوت قلبم صدايت را نميشنوم.. خدايا يادت همچو اتش وجودم را ميسوزاند اما نمي دانم چرا خاكسترم را ازروي زمين جمع نمي كني... قلب من خلوت بود ولي حالا تاريك هم شده.. باورنميكنم همه اين تاريكي هارا تو برايم خواستي... باورنميكنم دراين شب قدرهيچ سهمي نداشته باشم.. باورنمي كنم توهم مثل همه مرا كنارگذاشتي چون نميتوانم مثل بقيه درشب قدرقران برسربگذارم وراه بروم.. دلم شكسته... قلبم به درد امده ازاينكه صدايت را نميشنوم..
شنبه 28 مهر 1386 - 11:41:31 PM