رسواي عشق2
پسر نگاهي به دختر كرد و گفت حالا كه كنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بكنيم دختر با بي ميلي قبول كرد پسر چشماشو بست و گفت كاشكي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت كاشكي همي الان دنيا تموم بشه ....وقتي چشماشو باز كرد پسر رو نديد فقط چندتا حباب روي آب ديد....
پنجشنبه 17 دی 1388 - 7:34:01 PM