راستی یادت هست؟
زندگی چه مزه ای داشت............؟
آن وقت ها که تمامی شب های نگرانم، تو بودی.
پیش تر که خاموشت می شدم،
هوایت طعم خرمالو می داد.
اما نمی دانم....
ناگهان من چه شدم؟
چشم هایت را که برابرم می گشایی،
این همه امواج هراسان به کجا می گریزند؟
حالا که من...
رویا شدم و
.....................دستانت خاطره.
هوایت تمام شد....
طعم خرمالو را با نسیم چشمانت معامله کردم
.............................تا آسوده بخوابی.