گاهي سكوت

گاهی چقدر سخت است بگویم دوستت دارم
گاه سکوت تمام آن چیزیست که میدانم
و بهترین کلامیست که از تو میشنوم
گاه رد لبهایت را میان رگهایم می یابم
و طعم عشق را میان سرخی لبهایت
گاه کابوس هایم سیاهند، بدون حتی قطره ای سرخ
گاه هنگام فکر کردن به تو فراموش میشوم از میان لحظه ها
گاه انگشت هایم را هنگام فکر کردن به تو می جوم
وگاه زبانم را
من در همین میان سرخی عشق را به تو خواهم فهماند
"به تو خواهم فهماند که " دوستت دارم
و روزی لبانت را میهمان سرخی رگهایم خواهم کرد
.
.
شب که می رسد به خود وعده می دهم
که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت
صبح فردا می رسد و من نمی توانم بگویم
رسیدن شب را بهانه می کنم
و باز شب می رسد و صبحی دیگر
و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم
بگذار میان شب و روز باقی بماند
که چقدرـــــــــــــــــــــــــــ دوستت دارم ـــــــــــــــــــــــــــ
شادي - همين حوالي
*************
پ.ن1:
نمیدانم از دلتنگی عاشقترم یا از عاشقی دلتنگتر! فقط میدانم در آغوش منی بی آنکه باشی و رفتهای بی آنکه نباشی
پ.ن2:
هر صبح تنها بیدار میشوم با این رویا که دستم تن شیرین توست که لبهایم را میفشارد
پ.ن 3:
مي ترسم
پ.ن 4:
و همیشه دل من در لابلای دستانت که اینجا حضور دارند می لرزد
.
.
.
بودنت را شکر
پ.ن 5:
گاهی سکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوت
جمعه 26 آذر 1389 - 4:18:28 PM