آموزنده
اولین شانس
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.
کشاورز گفت:برو درآن قطعه زمین بایست.من سه گاو نر را آزاد میکنم.
اگر توانستی دم یکی از این گاو نرهارا بگیری من دخترم را به تو خواهم داد.مرد قبول کرد.
در طویله اولی که بزرگترین بود باز شد.
باور کردنی نبود.بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.
گاو با سم به زمین میکوبید و به طرف مرد جوان حمله برد.جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.
دومین در طویله که کوچکتر بود باز شد"گاوی کوچکتر از قبلی با سرعت حرکت کرد...جوان پیش خودش گفت:منطق میگوید این را ولش کنم چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن ندارد.
سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر میکرد ضعیفترین و کوچک ترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.
پس لبخندی زد و موقع مناسب روی گاو پرید و دستش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد.اما................گاو دم نداشت!!!!!!!!!!!!!
نتیجه:
زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن بدهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیبمان نشود.برای همین سعی کن که همیشه اولین شانس را در یابی....
××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها
دوستت دارم پریا.
شنبه 6 اسفند 1390 - 3:12:53 PM