خـود را بــە آغــوش خــــ♥ــدا خــواهــم داد....
کلبه ای خواهم ساخت 
در دیاری که در آن ، ردّی از آدم ها نیست
هیچکس آنجا نیست ...
دور خواهم شد از این شهر ، از این حصر
از اجبار ، جنون ...
میله های قفسِ عادت را
به درَک خواهم داد
و به خورشید ، سلام ...
و رها خواهم شد
و رها خواهم زیست ...
بوف ها ، در دلِ شب ، همدمِ تنهایی من
ماه ، امّیدِ شب و
رود ، لالاییِ من ...
خاکِ اطراف من از ریشه ی گل ها لبریز ،
بیشه ام غرق در آرامش اعجاب انگیز ...
آسمان ها آبی
شاپرک ها خندان
و زمین ، سبز و دلم بی خبر از بیتابی ...
دل به دریا که زدم ، خواهم رفت
کلبه ای خواهم ساخت
و خودم را به تماشای سکوت
و به آغوشِ خدا خواهم داد ...
♡� �♡
دوشنبه 18 مرداد 1400 - 11:38:55 PM