آخرين تكه اين شعر آخرين يادبود از روزهاي دل بستن به چشمان توست كه اين گونه با دستهايت در مسير بادهاي خزان سوزانده مي شود
من تنها تورا دريافتم و فكر ميكردم در معبر راه با تو به مقصد خواهم رسيد و اين شعر پايان توهمي بود در گذر از خيابان ممتد نياز
من هميشه برزخ بي حسي سكوت را حس كرده ام
اي حجره خسته,اي صداي من , حقيقت عشق را ,اين ناباوري را با سكوت آميخته كن
من صداقتم را , انسانيتم را در محتواي نگاهي كه مرا تا مرز پوسيدن رانده است ذره ذره كرده ام