...اگه یادمون بره که روزی عاشق بودیمو معشوقی داشتیم
قصه ما برا یه پسره که روزی از از روزای خدا با یه دختر آشنا میشه.
دختر ساده بود اما روح بزرگ و پاکی داشت باطنش لبریز زیبایی بود یه انسان والا دنیا دیده وبا تجربه تنهایی و غم تنها یارش. گذشتش پر عاشقای حقیقی و .. .بود
این دختر بظاهر خیلی معمولی و ساده انقد روحش جذبه داشت که پسر مادی گرای قصه مارو عاشق کرد پسر یه پسر مغرور بی تجربه و ظاهربین بود
دعوا بالا گرفت بین عقل و دل پسر اما دل آخرش عقلو زمین گیر کرد پسر بالخره دخترو راضی به آشنایی کرد دختر یه دنیا عاقل و با تجربه بود هر چی مقاومت کرد آخرش برا آشنایی با پسر راضی شد با شرط وشروط
نیت نیت ازدواج رابطه پاک پاک
پسر از دار دنیا هیچی نداشت باید شرایطشو جور می کرد اما برا خودشم آرزو هایی داشت
شرایطو قبول کرد
پسر تمام ایرانو زیر پا می گذاشت تا دخترو ببینه کارش شده بود هدیه دادن. روحش جسمش ذهنش و کار به جایی رسید که در یه قدمی رسیدن به هدفش حتی اونم کنار گذاشت لحظه هاش پر اشک غم
از هر چی داشت گذشت از غرورش از عقلش از هدفش و .. هرچی که داشت و نداشت
فرصت نداشت چون یکی از شرطاشون زمان بود . فقط چند ماه دیگ مونده بود تا همه چیز برا همیشه تموم شه
کار پسر شده بود نخوابیدن نخوردن نگفتن اشک غم امام زاده رفتن نظر کردن نماز حاجت خوندن زار زدن
غرورشرو پیش اینو اون شکستن شاید که کاری واسش کنن
و این مدت انگار که دختر هم کم کم داشت عاشق می شد اما علاقش هیچ نمادی نداشت
جز بغض صداش
اما دختر همیشه از منطق حرف میزد بر عکس پسر قصه ما پسر ک انتظار داشت که دخترم یه احساسی رو به ظاهر ونمادین برا این رابطه خرج کنه
اما دختر از اول قصه گفته بود که دور راه وایمیسه
پسر پاک باخته با دل غصه دار شهرارو زیر پا گذاشت شاید کاری پیداشه
حاجت سر قنوت نمازش شد خدایا اگه یه کار ساده پیدا کنم و منو به عشقم برسونی دیگه هیچی از این دنیا نمی خوام
روزها گذشت. گشتن . خواستن .گریه کردن
می سوخت انگار که شعله آتیشش به قلب دخترم رسیده بود
یه جایی برا کار ثبت نام کرد کاری که اصلا مورد علاقش نبود
اما به خاطر عشقش باید قبول می کرد.
کارش جور شد
اما بازم رسیدن به دختر نصف به نصف بود
خونواده دختر پولدار
دختر می گفت من به یه کار ساده هم راضیم اما روی حرف خونوادم حرفی نمی زنم اگر بهت بگن نه من جوابم نه هستش
پسر شک کرد . با خودش می گفت این همه تلاش برای یک احتمال
یعنی اینه تمام جواب احساس و عشق من
رابطشون خیلی کم رنگ شد
پسر شک کرد بود دیگ انگار نای و میل گذشتن از این مانع رو نداشت انگار به آرزوش که رسیدن به دختر بود شک کرده بود. هزار تا علامت سوال تو ذهنش اومده بود
همه بی جواب همه مبهم
انگار دلیلی برا دوباره راه رفتن تو جاده عشق نمی دید
انگار آرزوش یادش رفته بود .
دختر کارش شده بود گریه کردن غصه خوردن که نرو بمون شاید شد شاید تنهاییهام غمهام با بودنت تموم بشه
ااما دل پسرک سنگ سنگ
آرزوش یادش رفته بود عشقش عهدش لحظه های گریش دعاش نظرش سوختنش
انگار که هیچی به یادش نمونده بودو آخرشم رفت
گریه واشک تنها یادگار ی بود که ازش واسه دخترک باقی موند
حالا من از شما می پرسم چرا آرزو ها مونو از یاد می بریم؟
شاید بهتر که آرزو هامونو یه جایی حک کنیم که دست هیچ گردو غباری از جنس فراموشی
به روش نشینه
شایدم اصلا فلسفه ی عشق یعنی سوختن تا مرز نزدیکی و ناکامی در رسیدن
شاید
... نمی دونم