به نام عشق
تو را ای مهربان ترین من دوست میدارم چو میدانم الفبای سکوتم را تو میدانی و با بغض نشسته در گلویم آشنا هستی تو میخوانی کلام خاموش چشمان بارانی و میدانی حدیث راز پنهانی تو را ای آشنا بها مهر میخوانم برایم مهربان شمعی چراغی خرده نوری ارمغان آور تو را بر جان زیبا لحظه های عاشقی با یک بغل آرامش و گرمی بکوبان کوبه در را و بنگر من چه بی صبرانه در راه نگاهت چشم در راهم بفرما عشق این سینه بگو دیگر چه میخواهی؟ عزیزا دل به دریا زن مرا بنگر که با این قطره قطره شوق دیدارت چه رود پر خروشی را برایت ارمغان دارم نگاهی گوشه چشمی ناز لبخندی سروشی دست گرمی مهر دلبندی که بی تو کار من سامان نمیگیرد تو را در کوه چون خواندم دلش پر بود و فریادم به به پژواکی به سویم باز پس میداد تو را از رود پرسیدم خروشان تر به خود پیچید و دریا را تمنا کرد تو را با ابر چون گفتم تمام بغض خود را بر سرم وا کرد تو را از چشم های مانده در راه عزیزی جست و جو کردم نم اشکی به مژگانش نگاهم کرد نگاهم کرد هلا ای عشق اینجا جای تو خالی است در اینجا در نوار قلب این مردمان جایی برایت نیست تو آن رازی که پروانه درون شعله میجوید تو آن اوجی که حلاجان دگر خود را نمیبینند تو آن سازی که هر نغمه به پایت پرده میسوزد تو آن مستی که هوشیاران عالم در پی ات هستند چه زیبا نغمه ای ای عشق جه افسون پرده ای ای راز بیا ای عشق که اینجا شعر هستی واژه ها را از تو میگیرد دوستون دارم سوگل111
چهارشنبه 4 اسفند 1389 - 8:58:22 AM