تقديم به آنكه اميدوارم دوستم داشته باشد
از زمانه دلم گرفته است نه به اندازه سكوت نگاه تو به اندازه بي تفاوتت از جاده هاي بي كسي تويي كه تمام خاطرات مرا از آن خود كردي واز من يك غريبه ساخته اي غريبه با خودم با احساسم با لحظه هاي بي غرارم و............امروز چشمان منتظر خود را به جاده ها دوختم تا بيايي و دوباره سكوت نگاهت را ببينم
هر گاه دفتر محبت را ورق زدي و هر گاه در زير پايت صداي خشخش برگها را احساس كردي
هر گاه در ميان ستارگان آسمان تك ستاره اي خاموش ديدي براي يك بار در گوشه اي از ذهن خود نه به زبان بلكه از ته قلب خود بگو: *يادت بخير*ا
در اين شب مهتاب هم مرهم درد بي كسي ام نمي شود مآيوس و پشيمان در گوشه اي زير لب با خود زمزمه مي كنم كه اگر ديروز مسافرم را بدرقه نكرده بودم شايد همسفر تنهايي ام مي شد
آسمان مي باريد و من اشك مي ريختم آرام آرام اشك مي ريختم درست مثل آن باران
جامه اي بافتم تار و پودش از *عشق* خواستم تا به تو هديه اش كنم
ليك ديدم در آن كوشه باغ لاله اي پنهاني با نسيمي مي گفت: جامه عشق برازنده ي هر قامت نيست
يادگاري از غريبه ديروز آشناي نا خواسته فراموش شده ي هميشگي
سه شنبه 27 مرداد 1388 - 2:59:36 PM