دل نویس
کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم
تو چه غم داري اين بدبخت هميشگي من هستم كه مثل سايه به دنبال تو و به زير پاي تو افتاده ام .
جرات نكردم بگويم دوستت دارم , من همچون گلي در پاييز روييدم و مجنون و وفادار تو خواهم بود.
بي انكه ارزو كنم در غم من اشك بريزي , بگذار اشك را بگويم , بي انكه دوستم بداري تو را دوست مي دارم.
دور هم مي چرخيم اما از يكديگر رد نمي شويم. با هم هستيم ولي از حال هم بي خبريم. اي كاش سختي ها براي يك لحظه اسان مي شدند تا شايد راه كور شده دل ها به يكديگر حد اقل براي لحظه اي با ز مي شد. اي كاش سياهي لحظه اي سفيد مي شد تا چشم هاي يكديگر را بهتر ببينيم. شايد لازم باشد حرف ها را از چشم خواند
.
پنجشنبه 11 بهمن 1391 - 8:09:05 PM