چشم تشنه عشق بود ولب در عطش وصال بی نیازی خشکیده از عطش بود.....

خدا گفت از کویر نیاز باید گذشت
وکمترین نیاز گدائی کردن عشق از دیگری بود
عشق که کوزه شود کوزه سراسر ترک شود وعشق که چشمه شود چشمه جوشش لطافت شود
زن گذشت
زن از کویر تفدیده گذشت

خدا گفت
همه از من هستند وبه سوی من باز میگردند
زن انسان شد وانسان نور شد و نور به خدا رسیدتا خدا شود