قصه آفریدن آدم
چون خدای-عزّوجلّ-خواست که آدمرابیافریند،جبرئیلرا بفرست وگفت که:برو بدین جهان،آنجا که امروزمکهاست وازآنجا چهل گز گِل از زمین بردار.جبرئیلبیامدوآنجاکه امروزکعبهاست پَرفروبرد به به زمین،وخواست که گل برداردوزمین با جبرئیلبه سخن آمد،گفت:یا جبرئیل همی چه کنی؟گفت:همی گل بردارم از روی تو،تاخدای-عزّوجلّ-خلقی بیافریندواین جهان بدوسپاردزمین مرجبرئیل،را سوگند داد وگفت:بدان خدای که ترا فرستاد که تو از من گل بر نداری ،که خدای-عزّوجلّ-ازآن خلیفتی آفریند که او بر پشت من گناه کند وخون نا حق ریزد،جبرئیل از بهرآن سوگند بازگشت وگفت:یارب تو خود بهتر دانی که من از بهر چه بازگشتم.
پس خدای عزّوجلّ-میکائیلرابفرستادوگفت:برو وچهل گز از روی زمین بردار.
میکائیلبیامد وزمین همچنان سوگند بر وی نهاد واو نیز بازگشت .پس خدای-عزّوجلّ-عزرائیلرا بفرستاد و زمین همچنان سوگند بر وی نهاد که جبرئیلومیکائیلرا نهاده بود.
عزرائیلگفت:فرمان خدای با سوگند تو بندهم،خدای-تعالی مرا چنین فرمودومن فرمان خدای برم نه فرمان تو.وآنجامکهپر فرو برد وچهل گز گِل از جمله روی زمین برداشت از همه لونی سخت وسست و نرم ریگ وکویر و نرم و درشت و سیاه وسپید از همه لونی و حق-جل و علا-آدمرا ازآن گل بیافرید به قدرت خویش و همچنانکه بیافرید؛صورتی بود اوگنده از مشرق تا مغرب واندرآن جان نبود.صلصال بود خشک شده .وبدان جا اوگنده.وبدان وقت این جهان،همه،ابلیس داشت .
سه شنبه 24 آبان 1390 - 7:45:58 PM