من و رویاهایم
می بینم و می نویسم...
این افکار از من دست بر نمی دارند...
مرا در حصاری گرفتار خود ساخته اند..
گویا این افکار میخواهند چیزی به من بفهمانند
ولی گنگ و بی معناست.شاید میخواهند کسی را به یادم اورند ولی من هیچ به خاطر نمی
آورم..از آن حال زارش که من بی اطلاع هستم...این ها مرا آزار میدهند...هر لحظه
فکری ترسناک به ذهنم می آید که تمام وجودم لبریز از وحشت میشود.رنگ پوستم آن چنان
تغییر میکند که اطرافیانم متوجه دگرگونی روحی من میشوند.رنگ لبانم به تیرگی می رود.زیر چشمانم گود می افتد و برای دقایقی
نمی توانم سخن بگویم... .
اوایل فقط به گوشه ای از اتاقم خیره میشدم و خود
را تسلیم این افکار می کردم.دستانم را بر روی پاهایم حلقه می کردم و سرم را بین
پاهایم می گذاشتم و همانند دیوتنه ها به دیوار خیره می شدم..
تا اینکه فکری به ذهنم برای آرام شدن این حالتم
رسید...هرگاه که احساس کردم میخواهد این حس در من به وجود آید..شروع به نوشتن می
کردم و فقط نوشتم..بی اختیار جملات را کنار هم می چیدم و آن ها خود به خود شکل
میگرفتند..همانند انسانی که اختیار از کف داده و خود را به دست دیگری سپرده
است..می نوشتم..یعنی او می نوشت...نه من... .
وقتی نوشتن به پایان می رسد..جانی دوباره میگیرم
و دوباره زنده میشوم..انگار این افکار و رویاها فقط میخواستند دیده شوند و من آن
ها را جدی بگیرم..شاید دیدن کابوس عادی باشد و برای همه اتفاق بیاوفتد..ولی کابوس
ها هنگام دشواری های انسان ها درزندگی روزمره به سراغشان می آید..اما من..هنگام
بیداری به حالتی همانند خواب میرفتم و با چشمانی باز این تصاویر به ذهنم می آید.
رنگ رخسار
نشان میدهد از سر درون
شنبه 2 مهر 1390 - 8:18:14 PM