کارهای بزرگ با قدم های کوچک آغاز می گردند!
در یکی از سواحل دور افتاده مکزیک، ماهیگیری در حال راندن قایق خود به سوی ساحل بود. همانطور که چشم به ساحل داشت، مردی را از دور دید که مدام دولا می شد و چیزی را از روی زمین بر می داشت و به دریا پرتاب می کرد.
وقتی به ساحل رسید، مرد بومی را دید که ماهی هایی را که به ساحل افتاده بودند به آب دریا می انداخت.
ماهیگیر از این کار او سر در نیاورد. بنابراین پرسید: خیلی دلم می خواهد بدانم چه می کنی؟
مرد گفت: دارم این ماهی ها را به داخل اقیانوس می اندازم. الان موقع مَد دریاست و این ماهی ها را آب به ساحل می آورد. بنابراین اگر آنها را به داخل آب نیندازم از کمبود اکسیژن خواهند مرد.
ماهیگیر پاسخ داد: دوست من اگر چه حرف تو را می فهمم ولی در این ساحل هزاران ماهی وجود دارد. تو که نمی توانی همه آنها را به آب برگردانی. تازه همین یک ساحل هم نیست. بنابراین کار تو هیچ فرقی در اوضاع ایجاد نمی کند.
مرد لبخندی زد، دولا شد و دوباره ماهی نیمه جانی را برداشت و آن را به دریا انداخت و گفت ولی برای این یکی اوضاع فرق کرد!!
سه شنبه 20 اردیبهشت 1390 - 9:00:22 AM