پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب
دید.عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند پرستاران ابتدا زخمهای پیرمردرا پانسمان کردندسپس به او گفتند:
باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم.
نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد!
حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز
صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
جهان بهشت وصال Ù…ØÙ…د است امشب
چراغ ماه، بلال Ù…ØÙ…د است امشب
زمین مکه گل انداخته ز بوسه نور
خدیجه Ù…ØÙˆ جمال Ù…ØÙ…د است امشب
مبعث پیامبر اکرم مبارک
سلام دوست مومن اگر وقت کردین به وبلاگ بنده ØÙ‚یر ØØªÙ…ا سر بزنید منتظر نظر گرم شما هستیم
باتشکر:کربلایی سیدعبدالله عابدین مطلق
حیف که پیر شده وگرنه بچه خوبی بود
ممنون از اینکه یاد اوری کردی هنوز قلبهای این چنین هستند
سلام آبجی رها سلام پوریا جونم داداش گلم سلام مهتاب خانم دوست عزیزم از نظر زیبای همتون سپاس گذارم از اینکه وقت گران بهاتون رو گذاشتین ممنونم



و این نهایت یکرنگیه در عشق