حالم خوب نیست...ا
چند روزیست آرامش از آغوشم رهیده
چند روزیست طعم شیرین لبخند، بر لبانم جاری نیست
چند صباحیست، قلب زمخت زمانه برایم نمی تپد
مدتیست شادی از دلم پر كشیده
انگار به تاریخ پیوسته است
آشیان نگاهم خالیست از كودكان جیغ جیغوی شیطنت
دستان ستارۀ بختم اززنجیر بردگی خون آلود است
نگاهم مات مانده بر تابوت جانم
نفهمیدم كی از دست رفتم
تا كجا تا كی میتوان ادامه داد.
تا در پرتگاه نیستی نیفتاده ام باید بازگردم
شاید نگاه بارانی عزیزان زنده ام،
دست نگاهم را بگیرد
پنجشنبه 12 آبان 1390 - 2:16:35 PM