hellox
چو شب به راهِ تو ماندم که ماهِ من باشی
چراغ خلوت این عاشق کهن باشی
به سان سبزه پریشانِ سرگذشتِ شبم
نیامدی تو که مهتاب این چمن باشی
تو یار خواجه نگشتی به صد هنر، هیهات
که بر مرادِ دلِ بیقرارِ من باشی
تو را به آیینه داران چه التفات بود چنین
که شیفته حسنِ خویشتن باشی
دلم زِ نازکیِ خود شکست در غم عشق
وگرنه از تو نیاید که دل شکن باشی
وصال آن لبِ شیرین به خسروان دادند
تو را نصیب همین بس که کوهکن باشی
ز چاه غصه رهایی نباشدت ، هرچند
به حُسنِ یوسف و تدبیرِ تهمتن باشی
خموش سایه که فریاد بلبل از خامی است
چو شمعِ سوخته آن به که بی سخن باشی
چهارشنبه 17 شهریور 1389 - 1:42:54 AM