روزی مجنون از سجاده ی میگذشت مرد فریاد زد مگر گوری نمازم را شکستی؟مچنون پاسخ دادی عاشق بنده ی خدایی هستم و تو را ندیدم تو چگونه عاشق خدا هستی و مرا دیدی
روزگارا تو اگر سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من اسان نیست گرچه دلگیر تر از دیروزم گرچه فردای غم انگیز مرا میخواند لیک باور دارم دلخوشیها کم نیست زندگی باید کرد
زندگی شوق رسیدن به همان فردایست که نخواهد امد تو نه در دیروزی و نه در فردایی ظرف امروز پر از بودن توست زندگی را در یاب
شاید زندگی ان جشنی نباشد که ارزویش را داشتی ولی حالا که دعوت شدی تا میتوانی زیبا برقص