شعر سوم ازدفتر خاطرات ذهن من... تقدیم با عشق
دراین دنیای پرازهیاهو به دنبال تمامی جاده های غریب گشته ام
تاشاید نشانی تورا دراین بی راهه ها دریابم
نه درهیاهو ونه در تنهایی تورا یافتم
خسته ازاین بی راهه ها و...خدایا تو گو با این دل خونینم چه کنم؟
یار دیرینم
نگاه عاشقانه ام را تا کدامین ناکجا خیره نگاه دارم؟
دیروز اشکهای خونینم را دستان پرمهرتو نوازشگر بود
امروز چگونه مرحمی برای گونه های خیس خود بیابم؟
ای معنای زندگی من این چگونه زیستنی ست
که لحظه های عمر خود را بی تو سرکنم؟
من از درد نمیگویم
زبانم به شکایت غریب است
من از آه میگویم
ازآن آه پرسوزی که تو دانی و خدای تو
ای تنها دلیل ماندنم
امروزم را به امید ماندن تو به فردا میرساندم
حال که درکنارم نیستی فردا را چگونه به شب برسانم؟
تکیه گاه لحظه های اندوه من شانه های پرآرامش تو بود
بی تو سربرکدامین سجاده احساس گذارم
که اندوهم را با صدای تو آرام کنم؟
خداوندا این چگونه زیستنی ست که عشق را هدیه میکنی
وپس ازآن.............؟؟
خداوندا تو از غمکده این دل آگاهی
بگذار بار دیگر عشق دیروز و هرروزم را لمس کنم
ای تمام خاطرات شیرینم
تو گو
به کدامین جاده های بی کسی قدم گذارم تا نشانی از خاطرات تو
آنجا نباشد؟
به انتظار برگشتنت هرروز بیدار خواهم ماند
تا مبادا تو آمده باشی ومن خفته درخوابم تورا بینم
تا ابد دوستت خواهم داشت
پنجشنبه 13 بهمن 1390 - 5:04:43 PM