این؛ همۀ تو بود.
این ؛همۀ تو بود.
بیهوده ترین اتفاق زندگی ام؛
و من دلم برای حقارت واژه هایی می سوزد،
که نذر نگاه تو کردم.
این؛ همۀ تو بود.
حادثه ای که دوستش داشتم.
حادثه که نه،
فاجعه ای شبیه عشق،
کابوسی پر از مترسک،
پر از هیچ،
و من ؛.....که همیشه دیر از خواب بیدار می شوم؛
بعد از اینکه تمام بالشم،
از بوی تعقن وتکرار
پر شود.
زودترین پایان
برای دیرپاترین انتظار
نمی فهمی.
تو هیچ گاه نمی فهمی.
توئی که می خواستم،
در قصیده ای به وسعت خواستنت بسرایمت؛
اما وقتی به یاد قلبت افتادم
دریافتم که باید بی واژه بسرایمت؛
که تو هیچ نبودی.
برای گریز از تو
به دنبال راه میان بر می گردم.
تو بگو؛
برای یک بار هم که شده،
راست بگو؛
از کدامین جاده
به آغازم برگردم؟
چهارشنبه 14 آذر 1391 - 6:00:35 PM