من از نو آشنایی نیز می ترســـــــم
زآواهای طرب انگیز می ترســـــم
ازاین آغازو حس خوب باکی نیست
ولی از روز رستـــــاخیز می ترسم
نهال آشنـــــــــایی سبز برگــــی داد
ولی از زردی پاییــــــز می ترسم
به خلوت انس می گیرم به زردیها
ز سبزی های شورانگیز می ترسم
وداع آخرینم هوشیـــــــــــارم کرد
که از وصل غرور انگیز می ترسم
چو قهری سرد آخر رشته ای پوساند
ز نجواهای مهــــــــر آمیز می ترسم
دلم لبریز از شور است می جوشد
من از جوشابه ی سرریز می ترسم
تو دورادور برما دست می یــــــابی
نیفتاده ز دستـــــا ویز می ترسم
قدم لرزید در راهت چو بنشستم
چو گویندم زجابرخیز می ترسم
به بیداری خیـــــــال آشنایی نیست
من از خواب خیال انگیز می ترسم
من از نو آشنایی چون تو بگریزم
زهر کس کرده ام پرهیز می ترسم
تو از آل وتبار خـــــــــودستیزانی
ز مهر قوم خـــود بستیز می ترسم 6آبان-1389داریوش-