ترس از مرگ
به بزرگی میگم : یه چیزی بگم بهم نمی خندی ؟
با تعجب میگه : نه . موضوع چیه؟
مِن مِن کنان میگم : راستش من از مرگ و مردن خیلی میترسم !
کمی مکث میکنه و میگه : دنبال علتش هم گشتی که چرا میترسی؟
میگم : خب علت نمی خواد ... مردن همیشه ترس داشته دیگه !
گیله مرد میگه : موردهای زیادی رو میشه مثال زد که انسانها از مردن نترسیدن و جونشون رو هم برای هدفشون نثار کردند.
میگم : بله قبول دارم و حرفم رو پس میگیرم ... گاهی هدف اونقدر متعالی هست که می ارزه جونت رو هم براش بدی . اما ترس من از چیه ؟
میگه : جوابش خیلی ساده ست . یک عالمه کار عقب مونده داری . کلی کار هست که از دستت بر می اومد و انجام ندادی ! یه عالمه عذرخواهی و جبران مونده که به گردنته ! خلاصه اش کنم ؛ حسابت رو با خودت ، با مردم و با خدا صاف نکردی . و همه ی اینها به این معنیه که آماده سفر نیستی ... و این یعنی هشدار. به نظرت جوابم قانع کننده بود ؟
بدون هیچ حرفی پا میشم و راه میوفتم ...
سه شنبه 23 مرداد 1391 - 8:25:11 PM