مهربانی
خیلی چاق بود پای تخته می رفت کلاس پر می شد از نجوا .تخته را که پاک می کرد بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالود و مهربانش فقط لبخند می زد
.
ان روز معلم با تانی وارد کلاس شد کلاس غلغله بود یکی از گفت:
خانم اجازه،گلابی بازم دیر کرده و شلیک خنده کلاس را پر کرد و معلم بر گشت چشمانش از اشک بود ارام و بی صدا اگهی ترحیم را بر سینه سرد دیوار چسباند لحظاتی بعد صدای گریه دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچکس باور نکرد....
شنبه 20 مرداد 1391 - 8:30:31 PM