چقدر خوب به ياد دارم گذشته را...روياها و ارزوهاي محالم را...سختيها را...غروب هاي سنگين را....
سکوت هايم را... بندها را... اشکها و دردها را.... يادم هست حرفها را... چشم ها را... خرده گرفتن ها را...
من کودک بي ادعا بودم... ميشکستم و رد ميشدم اما در دلم رويايي شيرين وبزرگ بود....
اکنون خوشبختي تو نزديک است و من از ته دل ميخندم.... مادر زمزمه ميکرد در گوشم...
از قصه فقر... دختران يتيم...و بعدها من با چشم خود ديدم خنده هاي سرد کودک دست فروش را...
ناله هاي پدري که نان شب نداشت....شب ها از درد شرمندگي خواب نداشت.....
پير مرد روي پل...پسرک فال فروش...مرد عکاس...کولي فالگير...
و کودک تنهايي که سقفي جز اسمان نداشت و من به سختي از کنار کودک دست فروش گذر ميکردم...
و من هميشه در فکر بودم و ميدانستم شايد که خدايي هست...براي چشم هاي خشکيده ي پدر...دلم ميسوخت....
من ميشوم انتخاب....براي حرکتي بزرگ...دنيا خواستگاه خواسته هاي من است....
خدا دستي داد...دستي ميگيرم و شايد دست هايي...و خدارا بسيار سپاس..
دوست دارم با تو باشم....
در خياباني سرد و تاريک...
دست تو را محکم در دست گيرم..
.با تو بخندم....
عشق بگيرم.....