بی تو اینجا ناتمام افتاده ام
پخته ای بودم که خام افتاده ام
گفته بودی تا که عاقل تر شوم
آه میخواهی مگر کافر شوم
من سری دارم که میخواهد کمند
حالتی دارم که محتاجم به بند
کاشکی در گردنم زنجیربود
کاشکی دست تو دامنگیر بود
من جهان رازیروبالاکرده ام
عشق خودرادرتوپیداکرده ام
من دگراز هرچه جزدل خسته ام
عهدیاری با دل دل بسته ام
برلب توخنده ی مجنونی ام
خنده ی تو رنگی از دلخونیم
م