دلم از عالم و آدم رنجيد و از همه رنج كشيدم به جز غصه نديدم
يك جرعه وفا از لب دريا طلبيدم ولي لب تشنه دويدم
ز بس نديدم كسي محبت شدم گرفتار رنج و محنت
ديگر دل با محبتي در زمانه پيدا نمي شه
ز مهرباني و بي ريايي نشانه پيدا نمي شه
غم نا مهرباني آتش زده به وجودم
حراسم نيست از عشق دلم از عشق بيزار