دل من چرا مي خواي مرا اسير وفا ببيني
غنچه وفا نمونده كه تو بري اونو بچيني
دل من مگه آزار داري ديگه با وفاچكار داري
آخه كو عشق كو محبت باز ميخواي من تو خار كني
روزگار من و سيا كني بمونم با درد و حسرت
تا كه بشه توبه كنم عشق را از دل بيرون كنم
يك روز ميشه اي دل كه تو تنها ميشي تنها با همه دنيا بموني
بيا تمام كن اين حكايت افسانه چقدر غصه چقدر ديگه بسه محبت