همسریابی

وداع آخر

× تنها آنچه از درونم چیزی به نام احساس برون خواهد تراوید را منعکس می کنم.
×

آدرس وبلاگ من

https://www.gohardasht.ir/blogs/kaydan

آدرس صفحه گوهردشت من

https://www.gohardasht.ir/profile/146828

آخرین وداع

 
 
آخرین نگاهش همچون آتشی بر جانم شرر افکنده....! به خود می گویم آیا باز او را می بینم یا این نگاه آخر همچون وداعی سوزناک است که این گونه قلبم را از طپش وا میدارد. با رفتن او با چشمانم بدرقه راه او می شوم تا آن لحظه که بجز تصویری از اندام زیبایش چیزی دیگر در خاطرم باقی نمی ماند... خدایا باز هم همچون تو تنهای تنهایم...!! اشک در چشمانم حلقه میزند ، اولین قطره آن با اشتیاق بر روی گونه هایم سر میخورد اکنون باز پا در میان کوچه های خلوت خیالم میگذارم ولی این بار بدون او باید این مسیر را پیاده طی کنم . باد پاییزی در میان کوچه رویاهایم می پیچد و موهایم را به بازی میگیرد، بوی تن او را در این خلوت به خوبی حس میکنم! به یاد روزهایی می افتم که دستان سپید و گرمش را همچون ساقه نیلوفری در دستانم گرفته بودم و از گرما و حرارت دستانش به خوبی پی به افکارش می بردم که چگونه در آتش وصال میسوزد... همچنان که آرام مسیر خلوت کوچه را طی میکنیم سر زیبایش را بر روی شانه ام میگذارد و آرام در گوشم زمزمه میکند و نفس های داغ و تب آلودش لاله گوشم را به بازی میگیرد ........و تمام وجود م را کرخ میسازد. خدایا....... انگار همین دیروز بود که نگاهم را به چشمان سیاهش میدوختم ، همان چشمان درشت و سیاهی که هر گاه به آن خیره میشدم غمی بزرگ تمام وجود م را در بر میگرفت ، آرام دیدگانم را از مسیر نگاهش کنار می کشیدم که مبادا افکارم را بخواند هر چند میدانم که او خود هم میدانست...! دستم را در میان موهایش میکشم و به آرامی همچون شانه ای آن را نوازش میکنم ، همان موهای بلندی که همچون ابریشم یمنی ، سیاه چون شبهای بی مهتاب، گردن سپید و ظریفش را از دید رندان دور نگاه میداشت ، خدایا هرگز تصویر چهره زیبایش از مقابل دیدگانم محو نمیشود. چگونه باید این راز تلخ را به او بگویم ! خود هم از باز گو کردن آن ملول م . نسیم خنکی میوزد و موهایش را همچون خرمنی گل بر روی چهره زیبایش میپاشد ، با دستانم موهایش را به کناری میزنم که ناگاه دستانم با لبان همچو یاقوتش برخورد میکند ، لبانش شروع به لرزیدن می کند و باز همچون آهویی به چشمانم خیره میشود . زمان از دستم میرود ، مکان را فراموش میکنم ، چشمانم را میبندم و او را به حال خود رها میکنم تا خود هر چه میخواهد با من کند. هنوز هم یا د آن اولین بوسه که همچون رد پایی بر ساحل شنی خاطراتم مانده است را از خاطر نمیبرم و تا اکنون هرگز داغ موج اشکانم قادر به پاک کردن آن نشده ، و به خوبی میدانم که هرگز هم آن بوسه تب آلود را نمیتوانم به فراموشی بسپارم. خدایا آه از نهادم بر می آید ، اکنون ابر تنهایی ام به کناری میرود و او را همچون طفلی در آغوش میفشارم ، بدور از یاد گناه ، لبانم را بر لبانش می نهم و از شهد شیرین و سکر آور وجود ش خود را سیراب میسازم ، دستانم را همچون شاخه پیچکی بدور اندام زیبایش حلقه میزنم و خود را مست از بوی خوش تنش می سازم. اکنون هر دو میدانیم که داغ یک گناه بر پیشانی مان خورده است ، ولی خورسندیم از این داغ و ننگ... !! سرش را بر روی سینه ام میگذارم و به جمله ای که باید به او بگویم می اندیشم ، به یاد اولین کلامی می افتم که بعد از شنیدن آن به من خواهد گفت ، او همچنان که سر بر سینه ام نهاده به من خیره میشود .سعی در آن دارد که در میان افکارم پی به خیالم ببرد و خود پرده از این راز بردارد .دیگر تاب تحمل نگاهش را ندارم و چشمانم را میبندم ، تا زمانی که گونه هایم از سریر اشک خیس میشود ، با دستان لطیفش سعی در پاک کردن قطرات اشکی میکند که همچون شبنم صبحگاهی بر روی چهره ام می نشیند ، بغض راه نفسهایم را بسته و بر گلویم چنگ میزند . به آرامی در گوشم نجوا میکند وبا صدای همچون مخمل آرام میگوید محبویم به چه می اندیشی که اینگونه غمگین و گریانی.....؟ دیگر تاب نگاهش را که همچون دشنه ای بر روحم میخورد را ندارم سرم را به آسمان میدوزم بر روی شاخه درختی دو کبوتر قمری را میبینم که سر درآغوش هم فرو کرده و گویا به حال دل من نالان میگریند!! آه خدایا.......آیا این دو کبوتر قمری هم حال دل من همچو مجنون را میدانند؟! آیا آنها هم از زخمی که بر قلبم نشسته باخبرند.....؟! خدایا تو خود بهتر از هر کس از حال من مجنون با خبری، و خوب میدانی که چه دردی میکشم؟ نگاهم را به ابرهایی میدوزم که خود خبر از فرا رسیدن زمستان میدهند، ولی افسوس که هرگز نمیدانند که این خزان دیر زمانیست که در باغ آرزوهایم چنبره زده ، و هر نهال امیدی را که در وجودم میروید را با داس یاّس و ناامیدی چه ظالمانه گردن میزند . مدتهاست که هرگز در باغ وجودم نهالی از شادی نروئیده ! او که خود هرگز تاب دیدن اشکان مرا ندارد با من همراه میشود و همچنان که سر در آغوشم نهاده اشک میریزد ! . با چشمانی گریان به من خیره میشود و میگوید آیا این وداع آخر است ؟! آیا دیگر هرگز سینه گرم تو را که محل امنی برای غمهایم بوده را نخواهم داشت ، آیا به همین راحتی میتوانی چشمانت را بسته و از کنارم بگذری؟! طاقت دیدن نگاه تب دارش را ندارم ولی خوب میدانم که اکنون زمان آن رسیده که آخرین ضربه را بر قلب و روح لطیف ش وارد کنم . میدانم که هیچ راهی به جز این نیست که او را از خود برانم و اکنون که به یاد او می افتم میبینم که چه ظالمانه این ضربه آخر را بر پیکر نحیفش زدم.... همچنان که نگاهش میکنم می گویم که : آری دختر ما هرگز همدیگر را نخواهیم دید ! از این پس سرنوشت ما از هم جدا خواهد بود ! بگذار واقعیت را بگویم که من دل در گروی دیگر زیبا رویی گذاشته ام !! با ناباوری همچون مجسمه ای بهت زده با لبانی لرزان به من خیره میشود ولی قبل از اینکه لب بگشاید به او میگویم که من هم مانند هزاران نفر دیگر فقط به دنبال میوه وصال تو بودم و بس ! این همه زمزمه دلدادگی فقط برای خاموش کردن عطش شهوت من بوده و هرگز چیزی به جز آن را از تو نمیخواستم.....! اکنون فقط سکوت بود که با من او همراهی میکرد و هیچ...نگاهم را از چشمانش که اکنون به برکه ای از اشک مبدل شده بود میدزدم . بدون هیچ حرفی فقط با یک نگاه و آن هم آخرین نگاه ، نگاهی که دیگر شوق دیدار مجدد در آن به چشم نمیخورد به من خیره میشود و به آرامی سر خود را از روی سینه ام بر میدارد به خوبی لرزش دستانش را احساس میکنم و میدانم که تمام وجود ش پر شده از سرخوردگی و التهاب . دیگر وقت رفتن بود و او خود این را بهتر از من میدانست لب باز میکند تا کلامی بگوید ولی کلمات هم در وجود ش یخ میزند! اکنون او رفته ....! و تمام دنیای من را نیز به همراه خود برده . حالا دیگر فقط به او خیره میمانم تا همچون غباری در سکوت جاده گم شود . آه.......خدایا دیگر نای گریستن را هم ندارم ، دیگر به هیچ چیز نمی اندیشم به جز روزهای را که باید بدون او بسر کنم ، در پشت لبهایم احساس گرما میکنم به آرامی وبا دست بروی لبهایم میکشم . باز هم آن درد همیشگی ، باز هم مرض جان کاهی که تمام بند بند استخوان هایم را از هم باز میکند. باز هم خون ...!! اکنون چندین ماه میشود که سرطان تا مغز استخوانم را همچون خوره در برگرفته ولی هرگز نگذاشتم که او از این مریضی من بویی ببرد . به دیوار کوچه تکیه میزنم، تمام تنم از سرما کرخ میشود و زانوانم تاب استقامت را ندارد ، پاهایم سست میشوند. به خوبی میدانم که اکنون روزهای آخر عمرم را سپری میکنم ولی دیگر هیچ چیز برایم رنگ و بوی شادی گذشته را ندارد ،چون حالا او دیگر در کنارم نیست که دستانم را همچون شانه ای در میان زلفان سیاهش کنم.
 
 میدانم که دیگر هیچ وقت سنگینی سرش را بر روی سینه ام احساس نخواهم کرد. هنوز گرمای آخرین بوسه را بر روی لبان خشکیده ام حس میکنم ، بوی عطر تنش هنوز مشامم را نوازش میدهد. به خود میگویم که من ناگزیر به راندن او بودم. او هرگز تاب نمی آورد که بر مزارم گلهای مریم را بگذارد . و من هرگز نمیخواستم که همچون من در اوج جوانی ناکام و پرپر شود. آه.......خدایا آیا باز آن چشمان همچون زمرد ش را خواهم دید ؟آیا باز گرمای نفسهایش را بر چهره ام حس خواهم کرد..؟ آری خوب میدانم که هرگز در این دنیا دیگر او را نخواهم دید. خونی گرم آرام از بینی ام سرازیر میشود و آرام و قطره ، قطره برروی زمین میچکد جلوی چشمانم را ابری از غبار میگیرد .اکنون سرما و درد را تا مغز استخوانم لمس میکنم. به آسمان خیره میشوم آن دو کبوتر قمری و چند تکه ابر در آسمان تنها شاهدی هستند که به تماشای آخرین تراژدی عمر یک جوان می نشینند . باد سرد پاییزی در کوچه های خلوت خیالم زوزه میکشید و برگهای زرد احساسم را به اطراف به رقص وا میدارد. آه خدایا..........خوب میدانم که اکنون به انتهای راه رسیده ام ولی در دل به هیچ چیز به جز روزهای با او بودن که همچون سایه ای در خیالم ریشه دوانده است فکر نمیکنم.... چشمانم را به انتهای کوچه میدوزم تا شاید اثری از او بجویم و در همین حال در انتظار مرگ مینشینم.. ولی راضیم و خوشحال .....چون اکنون که آخرین نفسهایم را میکشم همچون یک دلداده و عاشق به استقبال مرگ میروم.....!! آری من ..................عاشق میمیرم!
 
كریم كایدان بهار 86 
دوشنبه 12 بهمن 1388 - 11:53:09 AM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
آمار وبلاگ

5608 بازدید

3 بازدید امروز

0 بازدید دیروز

12 بازدید یک هفته گذشته

Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Advertisements

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.