بخشی از داستان انتهاییی برای عشق یا مردی به رنگ نارنج

یک بخش از کتاب رو اینجا میزارم لطفا بخونید وبرام نظر بزارید

شاید با حرفاتون دلگرم شدم و بعد از دو سال تمومش کردم Smile
تا جالا صد صفحشو نوشتم و فکر میکنم اگه ادامه بدم به سیصد هم برسه
 

 

تناردیه ها

 

پاهام که مال من نیستند بیچاره ها , بعد از دوازده ساعت استراحت اجباری توی اتوبوس حالا از اول صبح بدون وقفه دارن منو بالا و پایین میبرن . کم خسته نشدم از این همه دویدن بین اتاق ها از حراست در طبقه ی ششم به آموزش در طبقه پنجم و از اونجا به امور مالی در طبقه ی سوم و دوباره برمیگردم به طبقه ی پنجم و باز هم  دور معکوس آغاز میشه . نمیدونم از صبح که رسیدم تا حالا چند بار بین طبقه های سه و شیش دانشگاه بالا و پایین رفتم . احساس میکنم اجزای بدنم از هم جدا شدن و هر قسمتم توی یکی ازهمین طبقه ها مشغول دویدن . نمیدونم چه سری وجود داره که به محض رسیدن به این شهر شلوغ من هم یکپارچه حرکت میشم . شاید این طور تصور میکنم  اگه بایستم دنیا هم می ایسته. هر جور شده بعد از یک ساعت معرفی نامه ی مهر و امضا شده ی کوفتی رو از دبیرخونه تحویل میگیرم و چون میدونم توی دانشگاه کار دیگه ای ندارم باید سریع خودم رو با  تاکسی به جایی که تا آخر این ترم باید مهمونش باشم برسونم .

 

...

 آسانسر که متوقف میشه نفس راحتی از ته دل میکشم و دعا میکنم که اینجا با مشکلی مواحه نباشم . طبقه ی چهارم پانسیون هستم تا پشت در اتاق مسعول ثبت نام میدوم , دوباره نفسی از ته دل تازه میکنم و با احتیاط وارد اتاقش میشم . مسعول ثبتنام پشت میز کوچیک چوبیش نشسته و چهرش برام تازگی نداره . اول صبح که دیده بودمش اون با جدیت از من خواسته بود تا برم واز دانشگاه معرفینامه بیارم . جای گله ای هم نبود چرا که هرجا قانونی داره که لازم الاجراست هر چند دست و پا گیر باشه . خودش رو فرزانه معرفی کرد و چهرش منو عجیب به یاد رئیس حراست دانشگاه دوره ی کاردانیم میندازه . موزی به نظر میرسه , اما تصور نمیکنم موزیتر ازکسی که به یادش افتادم باشه. به حرکاتش خیره میشم و سعی میکنم تا چیزای بیشتری دستگیرم بشه . باید کمی بیشتر صبر کنم هرچند از خستگی و بلاتکلیفی کاملا کلافه شدم . داره با یه جوون دیگه که زیاد هم شبیه لوله کش ها نیست سر قیمت نهایی تعمیر لوله های ساختمون چونه میزنه . آدم سیاست مداری به نظر میرسه یا میشه گقت از لوله کش ساده دل باید زرنگ تر باشه چرا که با هر ترفندی که میدونه جوون کم تجربه و کاری رو با کمترین قیمت راضی میکنه .

 چهره ی فرزانه خنده ای موزیانه از پیروزی و رضایت رو با خودش همراه داره و همین من رو به فکری ژرف فرو میبره .

 نکنه بعد از این شور و اشتیاقی که برای رسیدن به اینحا داشتم با حموم آب سرد مواجه باشم ؟ خوب اگه اینطور هم باشه لوله کش اینجا چه کارست ؟ خوب به فرض که لوله ها بی مشکل نباشند , همیشه که این طور باقی نخواهند موند و اگر هم موند مگر چاره ای حز صبوری هست .نباید بیجهت اشتیاقم رو با ترس از مشکلاتی که هیچ وقت تمومی ندارن از دست بدم من که به هتل پنج ستاره وارد نشدم .

وقتی دارم خودم رو قانع میکنم که وضع اینجا اینقدرها هم وخیم نیست ناگهان چند نفر  دانشجو با چهره های معترض وارد اتاق میشن و بلافاصله گلایه و شکایت رو آغاز میکنن . ناباورانه اینطور میفهمم که در طبقه دوم دو روزی هست که آب قطع شده و اینجا آب گرم مشکلی همیشگی بوده . دانشجو ها معطرز وعصیند و شاید باید اینطور باشند .

فکر میکنم خدایا اینجا کجاست که با این همه شور و اشتیاق  واردش شدم ؟ هرچند , هنوز خودم رو نباختم و حس میکنم باید با مشکلات ساخت .  شاید همین مشکلات هستند که قرار شده از من آدمی مردتر از اونچه تا امروز بودم بسازند . نباید زیاد سخت گرفت چه کسی خبر داره که تعمیر کار فقط از پاقدم من گزرش به اینجا نیفتاده باشه ؟

بالاخره سر کم موی فرزانه که مثل چشم هاش برق خاصی داره خلوت میشه . نگاهی به من میندازه ومیگه :

-معرفی نامه رو آوردی ؟ میبینی چه قدر اینجا سرمون شلوغه از صبح تا شب داریم زحمت میکشیم تا جوونایی مقل شما اینحا احساس راحتی کنند . تمام این دانشجو ها که میبینی مثل برادرای خود منن . ما هم مثل شما یه روز این دوره ها رو   گزروندیم . همراه من بیا باید برات کارت صادر کنم عکس که همراهت هست ؟ یه فتکپی از شناسنامت رو هم باید به من بدی .

با هم به اتاق بزرگتری وارد میشیم که به جز دختر جوونی که باید منشی اینحا باشه  مرد دیگری با چهره ی جا افتاده و ریشی انبوه اما کات شده و کاملا مشکی همراه تعداد زیادی از دانشجوهای اخمو حضور دارند . چهره ی مرد ریش مشکی من رو به یاد تابلویی پرداخت شده و سفارشی از یک شهید میندازه . به دستور فرزانه منشی مدارکی رو که به همراه دارم از من تحویل میگیره و در مقابل چند برگ کاغذ به من تحویل میده که ازم میخواد  پر کنم و دوباره بهش برگردونم . با دقت شروع به خوندن میکنم و با یه روان نویس مشکی که از وقتی به تهران اومدم همیشه همراهم هست با وسواصی باورنکردنی به سعال ها پاسخ میدم . برگه که از خط نیمه خانای من پر میشه به سرعت زیرش رو امضا میکنم و به منشی برش میگردونم . منشی هم با چهره ای خسته من رو به اتاق بقلی راهنمایی میکنه تا بعد از دیدن آقای رئیس کارتم رو از ایشون تحویل بگیرم .

اتاق ریاست هم از دانشجوهای معترض خالی نمونده انگار به قولی شغل دانشجو ایجاب میکنه تا همیشه معترض باشه . رئیس محترم که به نظر میرسه از اینکه آقای رئیس خطابش کنند لذتی دوچندان میبره پشت میز چوبی بزرگی نشسته و از من هم میخواد تا روی یکی از مبل های نسبتا راحت و قدیمی اتاقش بشینم . سطح بزرگ شفاف و پر از خالی روی میز کاملا به چشم میاد و توجهم رو به خودش جلب میکنه . آقای رئیس کوتاه به نظر میرسه و بسیار راجت روی صندلیش لم داده . باید خیلی راحت طلب باشه چرا که کت اعیونی خاکستری رنگش رو به چوب لباسی پشت سرش آویزون کرده و صندل به پا داره . موهای جو گندمیش رو رو به بالا آرایش کرده و ریش خاکستریش رو کاملا کوتاه , اما سبیل به نسبت بلندی داره که با دقت زیادی شونه شده . با دقت به حرف دانشجوها گوش میده و سعی داره مهربون و مثل پدری دلسوز جلوه کنه . بسیار آروم و کتابی حرف میزنه و نمیدونم چرا به گرگی شبیه شده که سعی داره نقش مادر بزرگ شنل قرمزی رو به خوبی بازی کنه و به نظر من  تنها گرگی پیر و احمق به نظر میرسه .

 من اونقدر روحیه از شیراز سوقات آوردم که خودم رو به این راحتی نبازم. انگار از فبل منتظر روبه رو شدن با همین آدم ها بودم یا هدفم اونقدر برام بزرگه که با دیدن چند گرگ در لباس میش جا نزنم . یادم نرفته  که اومدم تا بین همین گرگ ها زندگی کنم و همینحا به تمام اهدافم برسم . همیشه به این فکر میکنم که بعد از یه خبر خوب که تو رو به اوج میبره چه خبرای بدی در انطزارتن تا تو رو از آسمون به زمین برت گردنونن هرچند که تا اینحا هنوز اتفاق چندان بد و وخیمی هم نیفتاده . حطی گرگ ها هم میتونن برای من خالی از خطر باتشن مگر اینکه شمشیرم رو براشون از رو ببندم .

وقتی کارتم رو مهر و امضا شده از جناب رئیس تحویل میگیرم با لبخندی که منو یاد تناردیه در بینوایان میندازه دست راستشو به طرفم دراز میکنه و همراه با همون لبخند مرموز و موزیانه برام آرزوی موفقییت میکنه .

بسراغ فرزانه میرم تا این بار آدرس اتاقم رو ازش بگیرم اونم یا لبخند در حالی که عجله ی زیادی داره میگه :

-اتاق 108 طبقه ی دوم

-بخشید ولی کلید اتاق رو فراموش کردید به من بدید .

 بازم با خنده میگه : کلیدش رو که ندارم بهت بدم . بچه ها باید العان توی اتاق باشن . بعد از خودشون کلیدو بگیر یکی برای خودت از از روش بزن .

برام عجیبه انگار همیشه از هر جا تعریف کنن  و بهت لبخند بزنن ... وای به حال جاهایی که قابل تعریف نباشن و کسی هم لبخندی تحویلت نده . خوب مگه اصلا مگه چه اتفاقی افتاده . اینجا به دانشگاه که نزدیکه تمام اجارش رو هم که از پیش پرداختم . فکر هم نمیکنم که قرار باشه این آدم ها با لبخند هایی مسنوعی رو هر روز ببینم . باید به نیمه ی پر لیوان نگاه کنم . تا زمانی که با من کاری نداشته باشند که فکر هم نمیکنم داشته باشند برای من هم تفاوتی نداره که به من لبخند بزنند یا نه !.

 اساسمو که صبح با آسانسور آورده بودم و پیش فرزانه امانت بود بر میدارم و این بار از پله ها به طرف جایی که قراره اتاقم باشه حرکت میکنم . اسباب و اساسم رو یه چمدون بزرگ و سنگین , یه گونی برنج که رختخوابم رو اون  تو جا دادم , یه کیف آبی روکولی و کیف کوچکی دستی که همه رو به تنهایی حمل میکنم تشکیل دادند .

اتاق 108 درست انتهای یه راهرو توی کنج ساختمون قرار داره و جای دنجی به نظر میرسه . درحالی که به سمت در اتاق درحرکتم ناخواسه با دیدن یه ته سیگار روی زمین از ته دل میخنم . یادمه وقتی با کنایه به فرزانه گفتم منظورتون از الزام به رعایت مقررات و قوانین خواب گاه که من باید امضاش کنم چیه ؟ کاملا گیچ جواب داد : خب همون مقرراتی که معمولا همه جا باید رعایت بشه . ببینید اگه مسعله ی خاصی باشه ما خودمون به شما گوشزد میکنیم .

با احتیاط در میزنم و وارد اتاق میشم . به دقت افراد داخل اتاق رو از نظر میگزرونم . سه نفر توی اتاقن که یکیشونو چند دقیقه پیش توی اتاق فرزانه دیده بودم . یه پسر ترک با هیکلی درشت که هم زرنگ وکاری به نظر میرسه و هم بامرام و با ادب . بالا که دیدمش داشت سر مدت قرارداد و قیمتش با تناردیه چونه میزد .

حس جودی ابت در بابا لنگ دراز رو دارم وسایلم رو زمین میزارم و با صدایی رسا و رو به هر سه نفر شروع به صحبت میکنم .

سلام بچه ها , مجید هستم دانشجوی هنر , از شیراز اومدم . فکر میکنم از امروز قراره هم اتاقی جدید شما باشم . امیدوارم با هم دوستای خوبی باشیم و دیگه ..., نمیدونم باید چی بگم .

بلافاصله همراه با لبخند من  همون پسر ترک با چهره ای بشاش جوابم رو میده .

سلام آقا مجید من احدم و این دو تا هم آقایون محمد ا هستن که منم همین چند لحظه گبل از شما باهاشون آشنا شدم .

به آرومی پیش میرم و با تک تکشون دست میدم . هنوز هم کمی متعجب به نظر میرسن . نمیدونم شاید حق دارن که توقع این همه خوش زبونی و مبادی آداب بودن رو از من نداشته باشن . برای خودم هم عجیبه که چطور یه دفعه از یه آدم کم رو به یه پر روی با ادب تبدیل میشدم .این طور ملتفت میشم که محمدها با هم دوستای صمیمین و تنها یکیشون که مسن تره و هم سن خودمه هم اتاقی منه . محمد همین طور که مشغول صبحونه خوردن من و احد رو به یه لیوان چایی دعوت میکنه که بعد از اون همه دویدن جدا دلچسبه. وقتی پای سفره میشینم مجمد هم درد دلش تازه میشه . انگار میخواد بهم بگه اینقدر ها هم سر خوش نباش زندگی اینجا سخت تر از این حرف هاست .

- میدونی آقا مجید اینجا طبقه ی بالا کلی اتاق خالی هست که به هیچ کس نمیدن . همین طور خالی گذاشتن نامردا بعد ما باید توی این اتاقای کوچیک به زور همدیگه رو تحمل کنیم .

- مگه توی این اتاق چند نفر هستیم ؟ به من گفتند سه نفریم ولی مثل اینکه پنج تا تخت اینحا میبینم .

- حالا به شما جسارت نباشه شما که بچه ی باحالی به نظر میرسی باید وایسی آقایون دکتر رو ببینی . میدونی من قرار بود توی یه اتاق دیگه با دوستام باشم ولی نذاشتن . حالاهم برام مهم نیست ولی این دوتا دکتره خیلی خودشونو میگیرن . اللخصوص اون اصفهانی روز اول که من رو دید وقتی فهمید ترم سه هستم همچین نگام کرد انگار که از دماق فیل افتاده . هیچ کس رو تحویل نمیگیره . مثلا اینا دارن دکترا میگیرن من نمیدونم با این حقوقی که از دانشگا میگیرن اینجا چیکار میکنن . تازه جزو حیعت علمی هم هستنا بعد غذاشون چی ؟ نون و ماست .

- باید دیدنی باشن بد جوری مشتاق دیدارشون هستم . وضعیت اینحا در کل چطوره به درد بخور هست یا نه

- میدوی آقا مجید اینجا هر کی فقط به فکر خودشه حواستو حسابی جمع کن . خاک بر سرا زمستون از سرما داشتیم اینجا میلرزیدم حالا هم که دو هفتس آب قط شده

- پس دسشویی رو چیکار میکنید ؟

- باید بریم طبقه ی بالا بیشتر وقتا بالا آب هست . بیچاره پدر و مادرامون فکر میکنن بچه هاشون کجا زندگی میکنن ؟ نمیدونن که اینجا چه جهنمیه .

کمی به فکر فرو میرم که احد میگه :

- میدونید چی ؟ آقا من که میگم همیشه باید جنگید نباید جلوشون کوتاه اومد . همین صبحی بهش گفتم من میخوام تا آخر مرداد اینجا باشم .گراردادمم تا همون موگس .

- اره همین پارسال زمستون هم یه سری اعتراض کردند برو ببین چی به سرشون آوردن . شب برده بودنشون بالا باهاشون حرف بزنند آخر سر هم یکیشونو به حد مرگ زده بودن طرف رفت پلیس آورد و چه بلبشوی هم شد ولی خوب آخرشم هیچی به هیچی اینا خیلی دمکلفت تر از این حرفا هستند پشتشون به او نبالاها گرمه .

- ولی من که هنوزم میگم بیهترین راه هل همون موبارزس .

- بزار یه چند وقت که اینجا موندید خودتون میفهمید دنیا دست کیه . فعلا اگه با من کاری ندارید من میخوام برم بیرون کار دارم بعدا میبینمتون .

محمد و دوستش دارن از در خارج میشن که میپرسم : اینجا که سیگار کشیدن مانعی نداره ؟

 - نه بابا توی راهرو همه سیگار میکشن ولی حواست باشه اگه بالاییا بفهمند شاید بهت گیر بدن بونه دستشون نده .

 راستی آقا من از همین العان بگم لطفا سیگار کشید ن توی این اتاق ممنوع من که به دودش حساسیت دارم سردرد میگیرم .

یه موافق و یک مخالف باید ببینم چی پیش میاد . کمی دلسرد شدم ولی دوست ندارم به اونچه که شنیدم زیاد اهمیت بدم . العان وقت مناسبی برای فکر کردن نیست چون خستگی از تنم آویزونه و باید دنبال یه جای مناسب برای کمی استراحت بگردم . کنارم یه تخت هست که روش فقط یه خوشخواب هست که به نظر نرم هم میاد. به نظر نمیرسه که صاحب داشته باشه اگرم داشته باشه فکر نکنم از پناه دادن یه آدم خسته ناراحت بشه . آروم خودم روی خوشخواب نرم میندازم و قبل از اینکه بدونم میخوام چطور روش بخوابم خواب خودش  من رو میبره .

 

...

آروم چشمام رو  باز میکنم و اتاق رو خالی از سکنه میبینم .هنوز گیچ خوابم و از تخت به سختی کنده میشم . خستگی تا همین لحظه هم همراه منه ولی یادم نرفته که باید قوی باشم . من نیومدم که اینجا هم همون آدم بیحال گذشته باشم بلکه اومدم تا تغییر کنم و آدم دیگه ای باشم . کسی که میخواد هنرمند بزرگی بشه کسی که میخواد موفقییتش رو تا آخرین پله ی ترقی ادامه بده و اونقدر پیشرفت کنه تا همه براشون قابل لمس بشه که اون کی ؟.

شروع میکنم به جمع و جور کردن خودم و وسایلم . از همون تختی که خالی مونده تا محل خواب من بشه کار رو آغاز میکنم و به سرعت همه چیز همون طوری میشه که من میخوام . یه تخت نرم که دوست دارم روش دراز بکشم و وسایلم هم که با نظم زیر همون تخت قرار داره . احساسم به من میگه جای خواب من از چهار تخت دیگه بسیار تمیز تر و مرتب تره اما با تمام وحود نمیدونم این نظم و ترتیب تا کی میتونه دوام داشته باشه .

 صدای شکمم منو متوجه میکنه که باید چیزی برای خوردن پیدا کنم . انگار تازه یادم افتاده که از صبح تا این لحظه به جز دود چیزی نخوردم . رمق زیادی در من باقی نمونده و چقدر خوشحالم که تنها کافیه کفش بپوشم آخه صبح اونقدر خسته بودم که با لباس بخوابم .

 از پانسیون که خارج میشم برای پیدا کردن اولین ساندویچ فروشی زحمت زیادی به خودم نمیدم چرا که اینجا همه چیز دم دستمه. شکمم که از سر و صدا می افته دوباره همه چیز برام رنگ تازگی داره از مناظری که میبینم گرفته تا آدمهایی که با سرعت در کنار من درحرکتند . با خودم فکر میکنم حالا که کاری ندارم و گرسنه هم نیستم فرصت مناسبیه تا اطرافم رو با دقت بیشتری ببینم . زندگی چه لذت بخشه وقتی شگمت پر باشه و خیالت آسوده . از دکه ی سر پاساژی که پانسیون رو روش بنا کردند یه پاکت سیگار میگیرم و درست در آخر همون پاساژ جایی که یه کتاب فروشی خوب هست قرق تماشای کتابها میشم . کتابهای هنری بسیار جالبی داره که بگفته ی پیرمرد کتابفروش خودش مسعول پخش تمامشونه. تا به حال این همه کتاب هنری و اکثرا کم یاب رو به جز در نمایشگاه کتاب یکجا ندیده بودم .

همه چیز لذت بخش به نظر میرسه و لذت بخش تر از همه نخ سیگاری که در  آرامش مطلق و به دور از ترس یا دلهره کشیده میشه .موقع ورود به پانسیون نگهبان بعد از نگهی معنی دار ازم کارت میخواد که من هم با رویی خوش نشونش میدم . به نظرم باید جوون با نشاط و امیدواری باشه درست برخلاف آدمهایی که تا امروز توی پانسیون باهاشون مواجه شدم . به اتاقم که برمیگردم با شخصی روبرو میشم که صبح ندیده بودمش . باید یکی از دکتر ها باشه که محمد صبح ازشون تعریف میکرد .

- سلام شما باید هم اتاقی جدید ما باشید

- سلام درست حدس زدید مجید هستم و از آشناییتون خوشبختم

- منم همین طور شما چی میخونید؟

 - گرافیک , دانشگاه سوره , شنیدم شما هم دانشجوی دکترا هستید میتونم بپرسم چه رشته ای ؟

- من دکترای آب دارم البته هنوز تزم رو تحویل ندادم دارم روش کار میکنم . شما ترم چند هستید ؟

- من ترم یکم البته فوق دیپلم گرافیک دارم .

- پس العان داری کاردانی به کارشناسی میخونی .

- نه سال پیش که توی امتحانش شرکت کردم با رتبه ی شصت و چهار نتونسم قبول بشم

- چرا ؟

- میدونید کارشناسی این رشته  تنها توی تهران هست و چهل و دو نفر هم بیشتر گنجایش نداره . البته مثل اینکه امسال چندتا دانشگاه آزاد هم کارشناسی رشته ی ما رو اراعه دادن ولی خب شیراز که نداره جاهای دیگه هم همه شصت درصد رو معمولا دانشجوی بومی میگیرن .

- پس شما احل شیرازی . زیاد از لحجت نمیشه حدس زد . این رفیق دیگمون هم همشهری شماست یک آدم تنبلی هم هست که نگو باید بیاد خودت ببینیش .

- جدی ؟ حتما مشتاقم که ببینمش اما شما خودتون احل کجا هستید ؟

- من احل کاشانی هستم

- او چه خوب خیلی خوشحال شدم آخه کاشان رو خیلی دوست دارم . جدا شهر قشنگی بود آخه میدونید همین سال پیش عید با دو تا از دوستام مسافرت رفته بودیم کاشان . نمیدونید چه قدر خوش گذشت و هیچ جا رو هم به اندازه ی جایی که سهراب دفن شده  بود دوست نداشتم از نزدیک ببینم . شما هم جتما رفتید میدونید چه حس غریبی داره .

- بله البته حق با شماست . به سراغ من اگر می آیید ...

- نرم و آهسته بیایید مبادا که ترک بردارد چینی نازک تنهایی من

- ولی خب قبول کن که هیچ جا حافظیه ی خودتون نمیشه

- حافظ و مزارش که جای خود داره ولی من هیچ وقت سر قبر حافظ همچین حسی نداشتم شاید چون اونجا همیشه شلوغه ولی مزار سیمانی سهراب بد جوری ساکت بود

- به جاش از خوشکلای حافظیه هم اونجا خبری نیست من خودم تا حالا چند بار شیراز رفتم شهر شما جدا بین شهرایی که دیدم شهر خیلی قشنگ و با صفایی .

- ممنون به هر حال هرچی نباشه شهر ما پایتخت فرهنگی ایران هست و باید قشنگ باشه ولی قبول کن شهر شما هم با تمام کوچیکیش جای قشنگ و باصفایی هست .

- شما به ما لطف دارید .

اونقدر ها هم که محمد میگفت از خود راضی به نظر نمیرسه اما کمکی مغرور هست . باید بیست و هفت هشت ساله باشه . خودش رو به خوبی با محیط اطرافش وقف داده و آدم زرنگی به نظر میرسه که کمی موزی گری در چهرش مشخصه . همین طور که با من در حال صحبته هر از چند وقت نیم نگاهی هم به لبتاب روشنش داره و مشخصه که با تکنولوژی روز آشناست . ادب و تاکتیک ارتباط موفق حکم میکنه تا از این پس آقای دکتر خطابش کنم . همین طور که با آقای دکتر در حال پاره کردن تعارفات معمول هستیم و در مورد شیراز و فارس و فارس شناسی صحبت میکنیم احد هم از راه میرسه و خودش رو مختصر و مفید به دکتر معرفی میکنه و با شوقی هویدا در چهرش با هر دوی ما دست میده .   

 - آقا مجید شما تخت جمشید رو هم دیدید ؟ من خیلی دوست دارم یه بار از نزدیک ببینمش ولی متعصفانه تا حالا که فرصتش پیش نیومده .

- راستش رو بخواید من یه بار بیشتر از نزدیک ندیدمش ولی اطلاعات زیادی از اونجا دارم

- باید جای قشنگی باشه . اون ستونای بلند و اون نقش برجسته ها و ...

- البته آی دکتر من که به شما پیشنهاد نمیکنم وقت خدتون رو برای دیدنش طلف کنید . چون ایینا همش تحریف تاریخه . من که به شخصه اصلا قبول ندارم تخت جمشید مال دوهزار و پونصد سال پیش باشه . یه آقای دکتری همم هست که تاریخ دانم هست تمام اینا رو برده زیر سوعال .

با تعجب به احد خیره میشم وازش میپرسم : منضورت چیه ؟ میدونی داری از چی حرف میزنی ؟ منظورت چیه ؟

- آقا اصلا اگر باور ندارید سیدیش رو دارم اگه آقای دکتر اجازه بده با لبتابشون ببینیم . تازه دوازده جلد کتابم هست اگه خواستی برات میارم بخون .

- جالب شد . اگه سیدیش همرات هست بیار تا با هم ببینیم چه اشکالی داره . منم دوست دارم ببینم .

احد به سرعت از جا میپره و از داخل ساک رنگ و رو رفتش بین ده ها سی دی به سرعت سیدی مورد نظرش رو پیدا میکنه و به دکتر میده و منم جلو میرم و با تعجب به نمایشگر لبتاب خیره میشم .

نمایش آغاز میشه و شخصی که احد از ایشون به نام یک دکترای علوم تاریخی نام میبره با صدایی که برای هر سه نفرمون به سختی قابل فهمه شروع مه سخنرانی میکنه . دکترای تاریخ شناسی با شور وهیجان خاصی شروع به رد کردن تک تک بناهای تاریخی مربوط به تخت جمشید میکنه و ادعا داره که تمامشون دارای تاریخی جعلی هستند . احد هم با شور و اشتیاقی باورنکردنی مدام درحال تعیید حرفهای دکترای تاریخه و گاهی اونقدر بلند حرف میزنه که من صدای خود تاریخ شناس رو هم نمیشنوم . انگار احد دل بسیار پری داره و حرفهاش به شدت بوی تند تعصب و نژاد پرستی به شیوه ای جدید میده . به قول خودش اون مبارزی متعصب و سیاسی که بیشتر وقتش رو به دفاع از حقوق شهروندهای ترک در مقابل فارس ها گذرونده . نمیدونم در مقابل کسی که از دید من مغزی شستشو شده و پر از باورهای قلط داره , کودکی سختی رو گزرونده , پر از تلاشه , سخت کار کرده و برای هدف هاش جنگیده و در عین حال حرف های تندش من رو میرنجونه با دلایلی محکم بایستم یا بهش احترام بگزارم و براش آرزوی پیدا کردن حقیقت واقعی رو داشته باشم . البته من به آرزوی بیست وچند ساله ی احد برای دیدن برنامه های تلویزییونی به زبان مادریش یا داشتن روزنامه ای به همون زبون احترام میزارم اما تحمل تحریف تاریخ رو هم ندارم .   

 احد ادامه ی بحث رو به ترکیه و حکومتش میکشه . از نظر اون ترکیه کشوری کاملا عیدعاله و مردمش خوشبخت ترین ترک های دنیا . بعد هم ادعا میکنه که تا امروز در بحثی وارد نشده مگر اینکه ازش پیروز بیرون اومده باشه و بعد بدون وقفه از زیباترین خاطراتش مربوط به زد و خوردهای گروهیش با مخالفها سخن میگه . احد با انرژی باورنکردنیش میخواد به من ثابت کنه که حکومتی با قدرت تاریخی هخامنشی و ساسانی وجود نداشته و با قاطعیت اعلام میکنه که تخت جمشید بنایی ساختگی بیشتر نیست .

برای من که همیشه قرق در تاریخ بودم حرفهاش مزحک اما تعمل برانگیز به نظر میرسه و دکتر هم با جدیتی ساختگی و هویدا بی هیچ سخنی به حرفهاش گوش میده . شاید اون هم خوب میدونه که بحث با آدمی که خونش با تعسب آمیخته شده و حدود نود کیلو وزن داره کاملا بیهودس . من هم هرچند تعییدش نمیکنم اما سعی در بی ارزش جلوه دادن اعتقاداتش هم ندارم چرا که به خوبی میدونم به یک هم اتاقی هم فکر احتیاج ندارم اما به آرامشم در اتاقی که توش زندگی میکنم چرا .

 هیچ وقت سعی ندارم تا کسی رو وادار کنم از اعتقادش بگذره . همیشه احساس کردم میتونم سیاست مداری خوب باشم پس سعی میکنم با ملایمت حرف بزنم و درست برخلاف احد آروم و شمرده حرف میزنم و اجازه میدم تا  دلی سیر از عقیده هاش حرف بزنه تا در لحظه ی مناسب جوابی کوبنده بدم .

احد جون شما حتما خلیج فارس رو هم نباید قبول داشته باشی درسته ؟.

- معلومه که این اسم هم مثل باگی چیزا جعلیه .

- پس شما بهش چی میگید ؟

- خب ما هم مثل عربا بهش میگیم خلیج عربی .

 ولی خود عربا هم نتونستن ثابت کنن که اسمش خلیج عربیه .-

- میدونی آقا اصلا هر وقت ایلا اسمای ترکی ما رو درست گفتند ما هم بهش میگیم خلیج فارس

- جدا برام خیلی جالبه میشه بگی مثلا کدوم اسم ؟

- مثلا همین روستای ما اسمش خوجس بعد ایلا اسمش گذاشتن خاجه . آقا مگه ما ... ؟

- ولی برادر من خاجه معنیش فقط اونی که تو میگی نیست

- یعنی تو خواجه ی تاجدار آقا محمد خان گاجار رو نشنیدی ؟

- ولی احد جون شما هم تا حالا اسم خاجه رشید الدین توسی یا خاجه نصیرالملک رو نشنیدی ؟ خاجه یعنی آقا , بزرگ نه ...

- اصلا من نمیدونم ولی ...

احد دست بردار نیست و من سعی میکنم اینجور وانمود کنم که دارم قانع میشم و حرفهاش مجزوبم کرده اما در ته دلم از حماقتش میخند م هر چند دلم هم کمی برای خودم , احد و کشورم به شدت میسوزه .

با ورود محمد بحث ما هم به پایان میرسه و حالا که هر چهار هم اتاقی کنار هم جمع شدیم فرصت مناسبیه تا مجوز کشیدن پیپ توی اتاق رو از اونها بگیرم که موفق هم میشم هرچند غیر از دکتر که به ندرت سیگار میگشه دونفر دیگه کاملا به دود ابراز بی الاقگی میکنن .

پیپم رو با دقت از کیفم خارج میکنم و با وسواس شروع به چاق کردنش میکنم . دود پیپ رو که از دهنم بیرون  میدم بوی مطبوع پیپ هر سه نفر رو مست میکنه تا من به شدت احساس  پیروزی کنم . برای اولین روز کاملا از خودم رضایت دارم چرا که حس میکنم تونستم به راحتی با هم  اتاقی هام کنار بیام و به دور از هر مشکلی با افرادی باشم که میخوام شبم رو در کنار اونها به صبح برسونم .

جمعه 20 شهریور 1388 - 9:12:00 AM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
آمار وبلاگ

6629 بازدید

1 بازدید امروز

1 بازدید دیروز

2 بازدید یک هفته گذشته

Powered by دوستیابی و همسریابی گوهردشت (Gegli)

آخرين وبلاگهاي بروز شده

Advertisements

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.