دیدن این من مجهول دربرگهای به بازی گرفته شدهءزندگی .سالهاست که می گذرد...روزهایی که رفته ...
آدمهایی که نمی مانند ...عاشقانی که می روند ...
خسته گانی که می جویند ...عارفانی که می گریند ...
ومنی که تنهادرپی منم ... ونمی یابم ... اوکجاست ؟...
نمی دانم حالا سالهاست به دنبال اویم ... واوکیست ؟...
آیااوهمان من گم گشته من سرگردان نیست ؟...
هیچ نمی دانم وبازباهمین هیچ خسته روح وشکسته جسم
همچوگذشته به دنبال اویم ... بی پرده بگویمت زیباجان خوبایم من این من تنهادرکجای این ناکجاآباد بیوفاخودراگم کرده ام که هنوزکه هنوزاست من خودرانمی یابم؟که دیگرحتی چهرهءمعصومش راخوب به خاطرندارم حالا ازاوازمن تنها تنهاچیزی که برایم باقی مانده خاطراتی ست زیباوپاک وناب ازدوران خداگونه وبی آلایش کودکی وچه زودگذشت وچه ناگهان به پایان رسیدند روزهایی که تمامی من من بودودنیادربرابردیدگان خسته وبارانی ام زیباویک رنگ می نمود.آه پس کجایندآن همدلان ویکرنگان زندگی آنان که از عشق سخن می راندند ؟کجایندآن همراهان آن همبغضان ؟...چگونه می شودآن همه خوبی وخلوص به یکباره به پایان رسد؟چگونه می شوداین من تنهادربی کسی هاوبرگ ریزان زندگی به یکباره درنقطه ای نامعلوم رهایم کند؟...آخرمگرمی شودمگرمی شوداو اوکه ازتوست باتوست درتوست به آنی به چشم برهم زدنی بی آنکه حتی لحظه ای به توبه بی کسی هایت تنهائی هایت بیندیشدوحتی نیم نگاهی هم به توکه بغض آلودوحسرت واروالتماس گونه مینگریش بیندازد تورادربرزخ بی کسی هایت اینگونه غریب وبارانی رهایت کند ؟...نه باورنمی کنم او من من تابدین پای ازمن دورشده باشدومن اینگونه بی نشان درپی اش باشم. آخرچگونه می توانم بادستانی خالی باقلبی شکسته وروحی زخمی بی آنکه حتی کاغذپاره ای به یادگارمانده ازآن من من دربرداشته باشم دربی کران تنهائی هاوبی کسی هایم بیابمش ؟آه خوبایم اینگونه متعجب وبغض آلوددرمن منگراین منم آری من همان من ساده من شکسته همانی که چندیست هم بغض وهمراه وهم پای بی کسی هاوروزهای ابری
حوصله ات شده است ...می بینی خوبا پرم ازحرف ابرهای غم ودلتنگی آنی رهایم نمی کنند...وتوازچه رواینگونه بی قراروابری درمن می نگری؟اینگونه بی تاب ومشتاق عطشناک وپرسوءال به دنبال چه می گردی توتوی مهربان توی پاک توئی که عطرنفسهایت یاسی ست در من که تنهاگم کرده منی بیش نیستم اینگونه مشتاق در پی چه هستی ؟خوبایم حالا که آمده ای وکنارگمگشتگی هایم آرامیده ای کس بی کسی هاوهم بغض بغضهایم
می شوی ؟کنارپرچین
گریه هاوسکوت بغضهای زندانی شده درقفس سینه ام می مانی ؟یااینکه توهم به آداب
لاجرم این دیارپردروغ وگریه رفیق غروب ورفتنی؟خوبا بیا تا هنوزدیر نشده به دیار
باران زدگان برویم واز آن بارانیان خداگونه بخواهیم ما را هم همراه با خود به
مهمانی خدا ببرند شاید آنجا به من خود برسیم وخدایمان را بی شرمساری تنگ در آغوش
گیریم و بی بهانه باران چشمان و دل تنگ بی قرارمان را در پهن دشت امن و آرامش مطلق
آغوشش ببارانیم ...
حق نشر ©1405- 1382 گوهردشت (اولین شبکه اجتماعی ایران - گگلی) — تمامی حقوق محفوظ است
طراحی و مهندسیشده توسط دکتر محمد حجاریان
تمامی معماری پلتفرم، توسعه نرمافزار، برنامهنویسی، طراحی گرافیکی، الگوریتمهای نوآورانه این سامانه، بهطور کامل و انحصاری توسط دکتر محمد حجاریان طراحی، توسعه و مهندسی شدهاند
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.