یک عصر بی باران پاییزی...
کنج کافه ای در گوشه ی بی دردی شهر...
ازدحام عطر خوشبوی قهوه
در میان همآغوشی سیگار و لب!
و دلتنگی در قفسی از دود
پشت میزی لبریز از راز نشسته ام
عقربه ی ساعت چوبی کافه، روی چهار مینشیند
قرار ماست همین ساعت و لحظه!
در تب و تاب رنگین کمان چشم توام
غرق در رقص برگها و شعر تازه ای
که اگر برسد به ذهن مغشوشم....
ناگهان سایه ای کمرنگ بر شیشه لغزید
نگاه من پریشان و تپنده
روی دستگیره ی در و پیکری که بر قاب طلایی پیچید!
صدایم گره خورد و خاموش ماند
انگار بوته ای وحشی
در دلم غوغا میکرد، با طوفان بغض!
نگاه خسته ی من، لال و بی صدا، بر شانه های تو نشست
به امید نگاهی گرم....
آمدی گام به گام ، آرام و با وقار
و بال گرم لباست سائیده شد به سر انگشتم
به گمانم وقت رد شدن از کنار من
حتی ندیدی ،مردمک رمنده ی دو چشم من را
کبوتر نگاهت مثل هر روز
تکیه داده بود به نرمه ی چهره ی او
صدای قیژ صندلی پشت سر
دوباره در آورد مرا از رویای دیدار تو
و کاغذی با شعری کال ،که مچاله شد
پیش از رسیدن به دستهای تو
آه من پرم از بهتی گنگ و نامعلوم
و شهوت خوردن قهوه ی اسپرسو
با پای سیبی تازه و گرم، مثل هر روز
آی قهوه چی ، قهوه ی مرا بیاور....
حق نشر ©1405- 1382 گوهردشت (اولین شبکه اجتماعی ایران - گگلی) — تمامی حقوق محفوظ است
طراحی و مهندسیشده توسط دکتر محمد حجاریان
تمامی معماری پلتفرم، توسعه نرمافزار، برنامهنویسی، طراحی گرافیکی، الگوریتمهای نوآورانه این سامانه، بهطور کامل و انحصاری توسط دکتر محمد حجاریان طراحی، توسعه و مهندسی شدهاند
گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.