من رها شده ام...
توی برهوتی که فقط خودت نشانی اش را بلد بودی و هیچ ابری هم راهش نمی داند...
من تشنه ام...
اشک های شورم تمام شده و مراقبه هم دردی از دردهایم را دوا نمی شود...
سیراب نشده ام و خسته تر از آنی هستم که در پناه حقیقت رهایش کردی...
فقط در مسیر این برزخ به انتظار نشسته ام...
پیمان نبسته بودیم که نخواهیم رفت اما...چه زود؟؟؟
کدام ایستگاه پیاده شدی؟کدام یکی پیاده شوم؟تا کجا پیاده برویم؟
کاسه ی سفالی صبرم لبریز...
نه...
دیگر شکسته است...
یادت می آید ماهی های قرمز دلم را در زمینه ی سفال آبی رنگش؟
دیگر تمام شده...
نه کاسه ای مانده نه صبری و نه حتی ماهی...
شکست...ریخت...مرد...
من مانده ام و خلوص انتظار و رخوت شیرینش...
بی خیال که قلبم چه قدر درد می کند...
بی خیال...