همسریابی

آرامشكده قلبها

× دراين وبلاگ سعي خواهد شد كه با ارائه مطالب مفيد در خصوص رشد و ارتقا سطح رضايتمندي و نظام خانوادگي تلاش كنيم تا ضمن پيشگيري از بروز مشكلات مفاهيم زيباي عشق و زندگي كردن به معناي واقعي رو همه با تمام وجودمون حس كنيم و همه عليرغم مشكلات روزمره خوشبختي رو بصورت نسبي حس و لمس كنيم
×

آدرس وبلاگ من

https://www.gohardasht.ir/blogs/sangesabor

آدرس صفحه گوهردشت من

https://www.gohardasht.ir/profile/11591

?????? ???? ?????? ???? ????? ????? ??? ????
× ?????? ???? ???? ?? ???? ???? ?????? ??? ??? ????? ??????

حكايتي در خصوص مادر


مادر من فقط یك چشم داشت . من از او متنفر بودم . اون همیشه مایه خجالت من بود .

اون براى امرار معاش خانواده براى معلم ها و بچه مدرسه اى ها غذا مى پخت . یك روز كه كتابم رو فراموش كرده بودم اومده بود دم در مدرسه تا كتابم را به من بده ، خیلى خجالت كشیدم آخه اون چطور تونست این كار رو با من بكنه ؟ اون آبروى منو جلو دوستام برد به روى خودم نیاوردم فقط با تنفر بهش نگاه كردم كتابهامو گرفتم و فورا از اونجا دور شدم .
روز بعد یكى از همكلاسى ها منو مسخره كرد و گفت هى بچه ها مامان اون فقط یك چشم داره و همگى خندیدند فقط دلم مى خواست یك جورى خودم رو گم و گور كنم ، كاش زمین دهن وا میكرد و منو ....

كاش مادرم یه جورى گم و گور مى شد .

یك روز مادرم گفت عزیزم من هر كارى از دستم بر بیاد برات مى كنم تا تو رو خوشحال و خندان ببینم و من در جواب بهش گفتم اگه واقعا میخواى منو خوشحال كنى چرا نمیمیرى؟

و اون هیچ جوابى نداد . فقط سرش رو پایین انداخت حتى یك لحظه هم راجع به حرفى كه زدم فكر نكردم . چون خیلى عصبایى بودم .

احساسات اون براى من هیچ اهمیتى نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كارى با اون نداشته باشم ، تصمیمم رو گرفتم و سخت درس خوندم و موفق شدم براى ادامه تحصیل به سنگاپور برم اونجا ازدواج كردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگى ...... و البته هیچ وقت باهاش تماس نگرفتم و نامه هایى كه از طریق دوستام برام مى فرستاد نمى خوندم.

از زندگى ، بچه ها و آسایشى كه داشتم خوشحال بودم نمى خواستم با دیدنش همه چیز رو خراب كنم تا اینكه یك روزمادرم اومد به دیدن من اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو.

وقتى در زد و پسر كوچكم در را باز كرد از دیدن زنى یك چشم ترسید و به داخل خانه فرار كرد من كه متعجب شده بودم به دم در رفتم و او را دیدم براى یك لحظه تمام تحقیرها، تمامى مسخره شدنها همه با هم برام زنده شدند ، نفهمیدم چه مى گفتم ولى بخاطر دارم كه سرش داد مى كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاید اینجا ، اونم بى خبر سرش داد زدم چطور جرات كردى بیاى به خونه من و بچه ها رو بترسونى ؟گم شو ،همین حالا.

در این لحظه همسرم و بچه ها هم به در خانه آمده بودند تا او را ببینند ، مگر او چه كرده بود كه من اینگونه داد مى زدم ، همسرم با دیدنش لباس هاى كهنه را آورد تا به او بدهد .

اون به آرامى نگاهى به فرزندانم كرد با چشمى پر از اشك جواب داد: اوه خیلى معذرت مى خواهم مثل اینكه آدرس رو عوضى اومدم و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد .

یك روز یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور براى شركت در چشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه ولى من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كارى میروم و به ایران برگشتم.

بعد از مراسم ، رفتم به اون كلبه قدیمى خودمون ، البته فقط از روى كنجكاوی همسایه ها گفتن كه اون همیشه منتظر من بوده ، وبه همه گفته كه یك روز پسرم به دیدن من خواهد آمد تا اینكه مریض شده بود ودیگه نمى تونست از جاش بلند بشه براى همین همسایه ها براش غذایى مى بردن و به اون رسیدگى مختصرى میكردن او به همه میگفت وقتى پسرم بیاد تلافى میكنم و تنها چشمش همیشه از اشك جارى بود هر وقت ازش میپرسیدن چشم دیگرت را چطور از دست دادى میگفت با عشق ، با مهر و محبت و براى همین هم این چشمم باید جور اشكهاى دیگرى را بكشد چرا كه میخواهم چشم دیگرم هیچوقت اشك غم را به خود ببیند . همیشه از اینكه تو از زندگى لذت مى برى راضى بوده . متاسفیم خیلى دیر آمدى او تا آخرین دقایق زندگى چشم به در دوخته بود و همینگونه هم مرد .

اونا یك نامه به من دادن كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن

اى عزیزتر از جانم ، اى همه چیز من ، اى تنها پسرم ، من همیشه به فكر تو بوده ام ، وقتى داشتى بزرگ میشدى از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلى متاسفم . منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها رو ترسوندم ، خیلى خوشحال شدم وقتى زندگیتو دیدم وقتى بچه هاتو دیدم كه بهت افتخار میكنن وقتى دیدم از زندگى ت راضى هستى خیالم راحت شد، وقتى شنیدم دارى میاى اینجا دیگه نمى تونستم برات خونه رو تمیز كنم و وسایل راحتى رو برات فراهم كنم شاید دیگه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم شاید هم دیگه تو رو نبینم براى همین این نامه رو برات نوشتم تا داستان چشم دیگرم را بدونى شاید بتونى منو ببخشى.

وقتى تو خیلى كوچیك بودى تو یه تصادف یك چشمت رو از دست دادى و من به عنوان مادر نمى تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو با یك چشم بزرگ بشی بنابر این مال خودم رو دادم به تو.

براى من افتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جاى من دنیاى جدید رو بطور كامل ببینه و مى دونستم دیگه هیچوقت هیچ كس بخاطر كمبود یك چشم اونو مسخره نمى كنه، براى من همین یك چشم كافى بود تا بتونم بجاى تمام دردهام بگریم و هیچوقت قطره اشك تورو نبینم ، فكر مى كنم حالا كه خودت پدر شدى مى فهمى من چى میگم .


با همه عشق و علاقه من به تو

مادرت


یکشنبه 8 خرداد 1390 - 7:40:35 AM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.