قلب گمشده

قلب گمشده

داشت قدم ميزد .هدف خاصي نداشت جز گذروندن وقت . چيزي كه فراوون داشت.

جلوي هر مغازه کمی مي ايستاد و به اجناس درون ويترين نگاه ميكرد. بدون اينكه متوجه باشه به چي نيگاه ميكنه و يا اصلا" چي توي ويترين هست.

 به فروشگاه كوچكي رسيد كه كه اصلا" ويترين نداشت. خانمي حدود سي ساله با چهره اي جا افتاده و جذاب ، روي يه صندلي نشسته بود و توي اعماق فكرش غوطه ميخورد.

كاملا" ميشد تشخيص داد: قد بلند ، چهارشونه با اندامي پرورش يافته .... حدس زد بايد ورزشكار باشه . مثلا" شنا گر.

يه لحظه متوجه شد كه اونم داره نگاش میکنه. و این وقتی بود كه چشماشون تو هم گره خورد.

دست و پاشو جمع كرد و از جلوي مغازه با سرعت عبور كرد.

چند قدمي بيشتر نرفته بود كه متوجه مطلب وحشتناكي شد. ....قلبش همراش نبود.

دور و برشو  خوب  گشت ......اما از قلبش خبری نبود................  با خودش  گفت : شايد اونو تو خانه جا گذاشتم ........... اين اتفاق قبلا" بارها افتاده.......... از زماني كه همسرم ماريا از دنيا رفته، من همواره قلبم رو تو خونه ،...... كنار عكس اون جا ميذارم......

با عجله بطرف خونه برگشت ........ اما چند قدمی نرفته بود که ايستاد. بياد آورد، دقايقي پيش آه بلندي از ته قلبش كشيده. پسنتیجه گرفت بايد همراهش بوده باشه...........

تصميم گرفت اون اطراف رو  با دقت بيشتري جستجو كنه.

به سمت مغازه ها برگشت يك به يك ويترين ها را وارسي كرد ، دوباره  با خود ش گفت: شايد ، ميون اشياء زيباي ويترين ها ، گير كرده و در حال كلنجار رفتن با اوناست ...

اما هرچی گشت چيزي پیدا نکرد.

با دقت بيشتر به اين كار ادامه داد. نه ، فايده اي نداشت.....اونجا نبود...

نا اميد از جلوي فروشكاه آخر كه ويترين نداشت عبور كرد.

خشگش زد ..........قلبش بود ......آره خودش بود ......... نسبت به هيچي اينقدر مطمئن نبود......

اما.........اما....... قلب او در ميان چشمان اون زن چیکار ميكرد........

وارد مغازه شد و با التهاب هیجان گفت :  سلام....

زن  در حاليكه چشماش رو به زمين دوخته بود ، پاسخ داد :  سلام...............

مرد كمي آرام تر گفت : ببخشيد.....

زن سرش رو بالا آورد و در چشم مرد نگاه كرد.  اشك توی چشماش حلقه زده بود....

مرد كه از ديدن اشگهاي زن دستپاچه شد ه بود ادامه داد: قلب من..........

قلب من...........ميدونين .......... راستش ........... قلب من توی .............. چشمان ......... شما جا مونده...........

همين زمان اتفاقي عجيب تر افتاد. حس كرد قلبي شديدا" در سينه اش داره مي تپه , ولي در عين حال ميديد كه قلب خودش درست در ميان چشمان آن زن به بازيگوشي مشغوله.......ديگه راست راستي گيج شده بود....

زن با شرم گفت :  قلب من هم الان در سينه شما ست........ و دوباره چشماش را به زمين دوخت.

مرد اندكي با خود فكر كرد , قلب اين زن...... در سينه من...... و قلب من .....توی چشمان او...... ناخوداگاه با صداي بلند گفت : من عاشق شما شده ام.....

زن دوباره سرش را بلند كرد و اينبار با اشگ شوق گفت :... و منم .....

سه شنبه 30 تیر 1388 - 2:37:29 PM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.