نويسنده

 

سالها بود كاغذ هارو سياه ميكردم و ميدادم به دوستي كه يه انتشاراتي كوچولو داشت. اونم هر از چندگاهي يه پول سياه كف دست ما ميذاشت، كه اي......... چند صباحي خرج و مخارج من يه لا قبا رو بس بود.

از خدا چيزي نميخواستم. چون ميدونستم بخوام هم بهم نميده . اصلا با من لجبازي ميكرد. منم دوستش داشتم ولي بهش نميگفتم . تا همه جاش بسوزه.

آقا فقط يه حسرت به دلي داشتم كه بالاخره با همت و پشتكار اون دوست انتشاراتی . الحمدلله داشت بر طرف ميشد . راستش خيلي وقت بود كه دلم ميخواست يه نويسنده وافعي رو از نزديك ببينم . واسه همين يه بار دلم رو زدم و به دريا و به اون دوست ناشرم گفتم : آقاي كتاب ساز . يه روز يكي از اين نويسنده هاي با حالت رو صدا بزن بيا د با هم بشينيم يه گپي بزنيم . ببينيم دنيا دست كي هست . دست كي نيست....... دوتا چيز ياد بديم . چهار تا چيز ياد بگيريم.......

خلاصه بدون اينكه نشون بديم كم آورديم..... حاليش كرديم ميخوايم با يه نويسنده معروف بقول امروزي ها ميت ( ملاقات ) داشته باشيم.

فکري كردوگفت : باشه البته من ايده بهتري دارم..... پس بعدا خبرت ميكنم. ....

اين و گفت و رفت سر سراغ مطلب اصلي . يه خورده پول از گاو صندوق در آورد و جلو من گذاشت و گفت : البته قابل شمارو نداره ...... وضع خرابه و .........

آقا تو دلم ، خدا پدر بيامرزي براش فرستادم و شندر غازي رو كه بايد با صرفه جويي هاي معمول تا چند ماه باهش زندگي كنم . تو جيبم گذاشتم و بعد از تشكر . خداحافظي كردم و از دفترش زدم بيرون .

موقع خروج از دفترش يه چيز جالبي نظرم رو به خودش جلب كرد.

اونم يه دستگاه قديمي چاپ بود كه حالا كنار سالن شيك و بزرگ انتشاراتي دوستم قرار داشت . يادم افتاد روزايي رو كه اون بدبختم مثل الان و گذشته و آينده من به نون شبش محتاج بود و دربدر به هر دري ميزد كه نوني در بياره.

الحمدلله حالا وضعش خوب شده بود. انتشاراتي درب و داغون و كوچولوش حال تبديل شده بود به يه انتشاراتي بزرگ با يه ساختمونه شيش طبقه و كلي كر و فر و اهن و تلپ .

بگذريم اين افكار مثل برق و باد از ذهنم گذشت. اما وقتي پامو توي خيابون گذاشتم صداي يه ماشين كه باشدت ترمز كرد. منو از اون عالم بيرون آورد.

چند ماهي گذشت. راستش منم از صرافت اون حسرت رفته بودم. كه يك روز از طرف دوست ناشرم خبر رسيد كه قرار است جلسه اي براي تجليل از يكي از نويسندگان بزرگ برگزار بشه و من بايد حتما به موقع  در محل اين مراسم حضور داشته باشم.

ما هم در روز موعود لباس دومادي پدربزرگ خدا بيامرزم رو كه توي نفتالين تا اونروز حفظش كرده بودم پوشيدم و به محل مورد نظر رفتم.

اقا مجلس بزرگي بود......

الحق دوست ناشرم هم سنگ تموم گذاشت و ما رو برد رديف اول ، اول نشوند، روي مبلي كه يه يك متري توش فرو رفتم .

آقا احساسي بهم دست داد كه نگو و نپرس...... تا اون روز ...... ولش كن. قابل وصف نيست.

بهر شكل بعد از چند لحظه برنامه شروع شد و هركس به فرا خور حال خودش از استاد سخني گفت و رفت،  من در حاليكه غرق افكار شيرين خودم بودم دنبال يه جواب ميگشتم . اينا اين همه حرف زدن پس چرا اين استاد نمي اد. پس كدوم گوري رفته آ خه نا سلامتي داشتن ازش تعريف ميكردن.

توي همين افكار بودم كه دوستم منو صدا كرد و گفت : نوبت شماست استاد .

من سينه اي صاف كردم و گفتم: ولي من نميدونم چي بايد بگم...من اصلا.......

نگذاشت حرفم تموم بشه و دست من رو گرفت و در حاليكه مراقبم بود بر زمين نيافتم عصايم را بدستم داد و من رو تا پشت تريبون همراهي كرد. جمعيت حاضر بشدت ابراز احساسات ميكرد. حدس زدم بايد اون نويسنده وارد شده باشد.اما هرچه چشم انداختم آدم جديدي نديدم.

واسه همين سينه اي صاف كردم و چند كلمه اي در رساي استادي كه نمي شناختمش كلي گويي كردم و ....... يكي دو تيكه اي هم از خودم ا.......ي....... بفهمي نفهمي تعريف و بعد هم والسلام....

 

د ر اين زمان تشويق هاي حضار به اوج خودش رسيده بود. دوست ناشرم در حاليكه دوتا جوون برومند مراقب بودن من به زمين نيفتم مرا خطاب قرار داد و گفت : ما چهلمين سال فعاليت ادبي استاد دست قلم را گرامي ميداريم و به همين مناسبت.لوح تقديري را تقديم ايشان ميكنيم. همه شما ميدانيد اين انتشارات سالهاست افتخار دارد فقط و فقط آثار استاد را چاپ مي كند و ايشان به گردن ما حق فراواني دارند ......

. اقا من ديگه چيزی نمي شنيدم.......

مراسم با خير و خوشي تمام شد و همه رفتند . ناشرم نيز به دليل بازگشت همسر و فرزندانش از فرانسه بايد به فرودگاه ميرفت . پس خداحافظي كرد و سريع سالن رو ترك كرد.

من هم از سالن خارج شدم. وقتي پام به خيابون رسيد سوز سردي پوست صورتم رو سوزوند. يادم افتاد...هيچي پول ندارم و بايد پياده به خانه بر گردم. عصا زنان و آرام در حاليكه خودم رو توي پالتوي زمان اجباري پدرم پيچيده بودم . به طرف خانه حركت كردم. دوساعتي بايد راه ميرفتم .  در دل دوست ناشرم رو دعا ميكردم كه اين لطف بزرك را به من كرده بود.

دوشنبه 5 مرداد 1388 - 9:57:14 AM


یا ورود با نام کاربری و رمز عبور گوهردشت
ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم

🤖 ربات گوهر دشت اینجاست — برای وقتایی که تنها هستی 🌟

ربات گوهر دشت اینجاست تا همراهت باشه. توی لحظه‌هایی که حس تنهایی می‌کنی، دلت حرف زدن می‌خواد یا دنبال دوستی واقعی و حمایت احساسی هستی، کنارت می‌مونه.

🧠 گفت‌و‌گوهای آرامش‌بخش • 💬 همراهی بی‌قضاوت • 🫂 دوستی‌های پایدار • 🌈 حمایت در لحظات سخت • 🔔 پیام‌های دلگرم‌کننده

کلمات کلیدی

  • شبکه اجتماعی فارسی
  • دوستیابی آنلاین
  • همدم یابی اینترنتی
  • چت و گفتگو امن
  • دوستیابی ایرانیان
  • اتاق گفتگو فارسی
  • هوش مصنوعی همدم یابی
  • پلتفرم دوستیابی هوشمند
  • پیدا کردن دوست جدید
  • پروفایل واقعی و تایید شده
  • چت ناشناس و عمومی
  • چت خصوصی و گروهی
  • دوستیابی امن و واقعی
  • کاهش تنهایی دیجیتال
  • ارتباط عاطفی و اجتماعی
  • دوستیابی مبتنی بر AI
دوستی و اجتماع
  • ارتباط با افراد جدید
  • گروه‌ها و انجمن‌های اجتماعی
  • چت فارسی در لحظه
  • محیط مناسب آشنایی دوستان جدید
دوستیابی هوشمند و AI
  • AI Matchmaking
  • پیشنهاد دوست با هوش مصنوعی
  • تطبیق شخصیتی کاربران
  • خودکار سازی یافتن دوستان سازگار
ارتباط و حمایت احساسی
  • حمایت روحی و اجتماعی آنلاین
  • همدلی و تعامل انسانی
  • پیدا کردن هم‌صحبت

گوهردشت — شبکه اجتماعی برای دوستیابی، مکالمه واقعی، همدم یابی هوش مصنوعی و ارتباط انسانی پایدار.