شوق آزادي
کاش می شد که بدانی چقدر آزادم
آن وقت که با گوسفندان سفر آغاز می کنم
با نسیم صبحگاهی و آواز خروس همسایه
با همراهی با وفاترین پاسبانان دهکده کوچکمان
و پدر مملو از خاطره های دیروز چقدر سخت از مادرم دل می کند
و من از دختر بالا بلند همسایه....
به انتظار غروب دوان دوان عقب گله هو هو میکنم
کاش می شد که بدانی چقدر آزادم
آنگاه که با گوسفندان سفر به پایان می رسد
و باز پدر مملو از شوق دیدار مادر
مدام از خاطره ها می گوید
بی آنکه بداند من هم به انتظار غروب دل بستم.
جمعه 26 تیر 1388 - 5:22:03 PM