هنرمندي كنار چنگ مي نشيند ،آهنگي مينوازد،ترانه ايي ميخواند و قصه ايي به آسمان ميگويد،مردم به او ميگويند كه آهنگ قصهء تو آنگونه كه هستي ما هست نيست،مرد خاموش ميشود،تنها ميگريد و به خواب ميرود،زيرا فقط اوست كه ميداند كه در چنگ زمان ، هستي آنگونه كه هست نيست..