تو
در چشمانت شوقیست برای دلربایی و بعد از آن گریزی که که کور میکند چشمان جستجو گر را
لبخندیست که نا پدید کننده غم هاست و بعد از آن گریه ایست از نبودش که خیس میکند چشمان دوخته شده به خاطراتت را
رقصیست از ابروان که با یک رنگیش خم میکند رنگین کمان را و بعد از آن فقط سیاهیش میماند بر کمان کمانداران مقاومت و خم میکند کمر شادی را
گیسویست که هر تارش نوای میزند بر امواج باد و بعد از آن شب میاید تا تنهایم را سرد کند و نا امیدی از قفلی که شکسته خواهد شد من می مانمو هزار طناب دار سیاه که باد به خاطرم میاورد
راه هایست هفت گانه که عددیست بهشتی که ابتدای آن از صورتت آغاز میشود و بعد از آن راه ها از هم دور میشوند و هر کدام در تاریکی گم میشوند
چشمم دیدو هزارتوی بلا را ندید همچون دیوانگان بر خود زخم میزنم تا رنگ لبانت را با خاطراتم همراه کنم
به کجاها نگریستم تا نشانی بیابم از لبخندت
تا کجاها دویدم ازپی باد که شاید از مسیر گیسوانت بگذرد
شاید این عادتت است که زخمی میکنی و رها میسازی
این دردیست که تنهایش شیرین است
شنبه 11 دی 1389 - 11:31:51 PM