گفت چرا نمیروی
گفتم دربندم
گفت پاره کن بندرا
گفتم بندی بس زیباست
گفت بند اسارت است
گفتم خود اسارت خواهم
گفت آزاد باش چون نسیم
گفتم نسیم هم در پی بند خود است
گفت حال چه خواهی کرد
گفتم مرا آزادی اسارت است
گفت این اسارت چیست؟
گفتم او شی نیست
گفت پس کیست؟
گفتم رها
رهای خود به تمثال اسیریست
تشنه انسم که اویش بس سمیمیست
بس لطیف بس هم آغوش لطافت
بس رها وپر زالطاف الهیست
رها جان برای تو بود