برگ
گر به برگی بنگری در مهر آبانش کنون * رنگ زردش داستان ها مینماید از جنون
از دی و از اوج عشقی در بهار * باهمین عشقش زگرما شود برون
روز دیگرآمدو سوسوی غشقی از بهار * الودا بادا به عشقی گر بگردد واژگون
وز همین تکرار پند گیر ای جوان کندر خزان * صد به عشق آمد برفت اما بماند ساقه گون
بر همین منوال و پند گیری آن جوان * برگ زرد نیمه جانی گفتا که چون
جواب برگ به راوی و جوان به مثنوی
گر که من بر خاک فتادم علت است
عشق و ایثار است که ما را بسته دست
ما به خاک تن در دهیم تا خاک را جانی دهیم
خاک زما جان خواهد و ما جان را آنی دهیم
تا که خاک آن را دهد در این زمستانه سیه
تا که گردد قوتی این ساقه را از ریشه ره
خاک و ساق و ریشه را آخر زم جان باید است
در مسیر عشق بازی عاشقان را سر خم است
شنبه 27 آذر 1389 - 4:59:47 AM